كدام چاره بود درد و رنج آن كس را * كه در ميانه ياران و اقربا تنهاست
ميان شعشعهء آفتاب تاريك است * كنار چشمهى زمزم دچار استسقاست
خداى را ، منِ درمانده را به خود مگذار * كه مستحقّم و مفتاح مشكلات تراست
نيازمندى مبناى بىنيازى شد * كه زندگانى ما براساس خوف و رجاست
به هوش آمدم از بادهء عنايت دوست * بهر مقام كه هستيم لطفِ او با ماست
ز لطف بر من افسرده ساغرى پيمود * وزان شراب درونم تلاطم درياست
چنان در آينهء دل فروغ او تابيد * كه در علانيه ديدم هرآنچه ناپيداست
در آسمان توكّل شدم به خود گفتم * هرآنچه در قلم صنع مىرود زيباست
در اين مقام جهان است ذرّهاى ناچيز * درون ذرّهء ناچيز ، وسعت دنياست
ببين چگونه نهاده است تاك سر به زمين * به ذكر دائم « سبحان ربى الاعلاست »
سرود شكر سرايد به دهزبان سوسن * به پيشگاه جلالش چنار دست دعاست
به عشق اوست غزلخوان بشاخ گل بلبل * به انتظار وصالش به قاف غم عنقاست
نهاد پايه امروز ، رفت اگر ديروز * چنان كه رفتن امروز پايهء فرداست
بر اين اساس فنا رجعت است مردن نيست * بدين قياس فنا مرگ نيست عين بقاست
به هست و نيست مينديش و خويش رنجه مكن * كه هرچه نيست بجا نيست هرچه هست بجاست
بسان چنگ اگر منحنى شدم شادم * كه تاروپود وجودم تمام شور و نواست
اگرچه كوه مشقت مرا ز پاى افكند * اميدوارى من همچو كوه پابرجاست
چو نيك مىنگرم هيچچيز جز او نيست * اگرچه عالم موجود صحبت من و ماست
تمام عالم هستى ز ملك تا ملكوت * فروغ پرتو خورشيد عالم بالاست
براى ختم سخن بيتى از منير آرم * نتيجهء سخن عندليب در اينجاست
« نه ساز تست نه آواز من نه شعر « منير » * به هوش باش تغنى كه اين صداىِ خداست »
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 25
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٥