حيلههاشان پُرجلال و باشكوه * خندهها و گريههاشان از ستوه
رهروان تشنهء صحراى سنگ * زندگىهاى تهى ، دلهاى تنگ
اى دريغا ! گشته يك رؤياى دور * آن پريشانحالى ، آن شبهاى نور
نيشهاى نوش آن پيمانهها * بحر موّاج پر از دردانهها
خندههاى سادهء پرشور تو * وعدههاى دلكش ، امّا دور تو
لحظههاى بىخودى ، ايثار عشق * بر وجود تشنهام رگبار عشق
اى دريغا ! نغمهام را شور نيست * هستىام جز يك فريب دور نيست
شادىام آلوده و درد و دروغ * آسمانم بىستاره ، بىفروغ
نالهام ز آواى نى محزونتر است * گويش دلهاى حسرتپرور است
جان من آكنده از هذيان و تب * در سكوت و ماهتاب نيمهشب
خستهدل از بىوفايىهاى يار * گريم از نامردمىها زارزار
امشب از غم در جهانى ديگرم * از شما اى سايهها تنهاترم
وه ز آزار دل سودايىام ! * كاينچنين چنين آكنده از تنهايىام
هشدار
از كوچههاى خلوت بارانى * با ياد روزهاى رفته گذر كردم
در برگريز سخت خزانى سرد * با برگهاى مرده سفر كردم
* * *
در انتهاى كوچه بنبستى * باغى پريدهرنگ و پريشان بود
در سنگچين كوته ديوارش * بس رازها نهفته و پنهان بود
* * *
اين باغ حال و جذبهء خاصى داشت * حسّى مرا به جانب آن مىراند
از درز و از شكاف در و ديوار * گويى پرىِ باغ ، مرا مىخواند