تو از تبار نسيمى !
به دشت خواب و خيالم ، گل يگانه تويى * كران اين شب سرشار و بىكرانه تويى
چو مه كه نور فشاند و چنين ، به مهتابى * فرافكنده به جان شور عاشقانه تويى
تو از تبار نسيمى ، من از سلالهء برگ * به لرزه آمدنم را چنين بهانه تويى
ميان خواب و حقيقت هميشه فاصلهايست * يكى نموده به ذهن من اين دوگانه تويى
تو آمده ز فراسوى دور رؤياها * كنون نشسته چو شاهى به صدر خانه تويى
ميان ما چه چمنزار سبز دلخواهيست * رطوبت چمن و سبز جاودانه تويى
ملول و خسته ز افسانههاى دور بهشت * بهشت باور دلها در اين ميانه تويى
شب از نوازش عشق و ترانه لبريز است * بيا كه جادوى اين جذبهء شبانه تويى
غم شبهاى تهى !
آسمان روشن و دور ،
چشم شب همچو بلور ،
سبزهها غرق به نور .
من و احساس پريشانى و غم ،
غم شيرين محبّت ، غم عشق ،
غم شبهاى تهى .
غم روزى كه گذشت ،
بىتو دردآور و آلوده و پوچ .
غم دورى ز تو و آن نگه نرم و لطيف ،
كه پيامى دارد
ز جهانى همه شعر و همه شور ،
ز افقهاى دور ،
و لبالب ز مى روشن نور .