غم دورى ز دودستى كه پيامآور صبح است و نسيم ،
ز دودستى كه مرا داد پناه ،
در شبى تيره و حزنآور و كور .
غم روزى كه فراموش كنى ،
قصّهء عشق و پريشانى من ،
و مَنَت خسته و غمگين و ملول ،
نه پناهى ،
نه فروزنده نگاهى ،
نه سوى تو و دنياى تو راهى .
زندگى بىتو چه تنهايى تلخى !
چه فريبى !
چه دروغى !
و چه زندان سياهى !
تو مرا خندهء صبحى
تو نسيمى !
تو ضيايى !
تو سحرگاه طلوعى !
و به شام سيهام جلوهء ماهى ،
و جدا از تو ، من آزرده و غمگين ،
با نسيم سحر و باد ، سخن خواهم گفت ،
سخن از غصّهء تنهايى خويش ،
و نسيم سحر اندوه مرا خواهد برد ،
و به دشت و دمن و باغ و چمن خواهد داد .
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 247
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٤٧