گمشده در غبار
رفتى و جان خسته را ، طاقت انتظار نيست * باد بهار مىوزد ، گرچه مرا بهار نيست
باغ پر از شكوفه و زمزمهء پرندگان * دشت دل مرا ولى ، سايه و سبزهزار نيست
جوى به پاى پونهها ، گشته روان ترانهخوان * حيف كه سرو ناز من ، بر لب جويبار نيست
آه دل سوختهء لاله ز كوه مىوزد * ليك چو آه سرد من ، اين همه داغدار نيست
دل به خيال بسته و از همگان گسستهام * چشم به ره نشسته و ، در كفم اختيار نيست
گاه فراكشانَدم ، گاه فرونشانَدم * ياد تو و خيال تو ، بىتو مرا قرار نيست
واى به حال زار من ! ساخته گشته كار من * همچو دلم شكستهاى ، گمشده در غبار نيست
خسته
بىتو از بىهمزبانى خستهام * در به روى شور و شادى بستهام
مىشنيدى كاش ز آواى سحر * از خروش بادهاى رهگذر
قصّههاى عشق شورانگيز من * واىواى نالهء شبخيز من
گريههاى ابر بارانپرورم * شِكوههاى باور ناباورم
مىگشود اى كاش امشب ديده را * بر فراز آسمانها ابرها
بوسههاى وعدهخيز و گرم تو * لاىلاى پرفسون نرم تو
من تو را اى درّ شعرى تابناك * اى نگاهت گويش غمهاى پاك
خالى از رنگ هوس دلبستهام * از جهانى غير تو بگسستهام
بىتوام ديوانگىها تا به كى ؟ * با مَنَت بيگانگىها تا به كى ؟
اى دريغا ! مهر هم افسانه شد * عشقهايم از صفا بيگانه شد
نقش مهر از لوح دلها پاك شد * آسمان در گور دنيا خاك شد
دوستى از قيد معنى وارهيد * روح انسانى ز انسانها رميد
ز آنهمه عشق تهى از ما و من * مانده برجا خواهش تنهاى من
آدمكها خستهدل ، انديشه تنگ * جا نشان خالى ز جان بىآب و رنگ