تا محفل من نور ندارد ز جمالت * چون شمع به يادت به شب تار بگريم
خواهم همهء خلق بدانند غم من * از عشق تو در كوچه و بازار بگريم
اى دل تو چرا يكنفس آرام نگيرى * از دست تو ، يا از غم دلدار بگريم
از درد تو تا دل شده بيمار ، مه من * هر شب به سر بستر بيمار بگريم
خواهم كه شبى بر سر راهت بنشينم * ترسم كه مگر لحظهء ديدار بگريم
تا در قفس عشق اسير آمده جانم * بر حالت هر مرغ گرفتار بگريم
تا راه تو آذين كنم از اشك بلورين * ريزم به رهت گوهر شهوار بگريم
تا اشك مرا بينى و آئى به تماشا * باران شوم و بر در و ديوار بگريم
زلف تو ، مرا كرد پريشان و سيهروز * از دست تو و آن طرّهء طرّار بگريم
من عاشقم و حال من امروز عيان است * هرچند كنى عشق من انكار بگريم
اشكم چكد از ديده و الفاظ بشويد * چون وقت سرائيدن اشعار بگريم
بخت تو به خواب است « فريدون » و از اين غم * شب تا سحر از ديدهء بيدار بگريم
تقديم به مولا على عليه السّلام
هركجا كردم نظر در عالم معنا عليست * در ميان كوه و دشت و جنگل و دريا عليست
رفته بودم دستهاى گل را بچينم از چمن * حيفم آمد چونكه ديدم هر گل زيبا عليست
پيش رو قرآن نهادم تا بخوانم سورهاى * ديدم آنجا هَلْ أَتى و سوره طه عليست
تا شدم مستغرق درياى علم و معرفت * ديدم اندر عمق دريا لؤلؤ لالا عليست
همره هدهد به كوه قاف رفتم در خيال * ديدم آنجا هدهد و ما و من و عنقا عليست