بر وفاى عهد خود سوى من آمد آن پرى * از غرور حسن با ناز و خرام تازهاى
گفتم اى كه چون غزال از سايهء خود مىرمى * رام من مىباش با حُسن مرام تازهاى
گفت رامم ، چونكه در دام تو مىباشم اسير * خواهى ار وصل مرا ، بردار گام تازهاى
حلقه كن بر گردنم دست و لبانم را ببوس * تا كه در آغوش هم گيريم كام تازهاى
با دو دلداده چو روز وصل افتد اتّفاق * ساقيا ، رطل كهن آر و مُدام تازهاى
طبع سرشارت « فريدون » جمله با فكر بديع * رشتههاى نظم را داده نظام تازهاى
نماز
اى جوان بشنو ، بهجا آور نماز * تا شود خشنود از تو چارهساز
چون شوى از بهر حقّ تقواپذير * مىشود درهاى بسته بر تو باز
صبح و ظهر و عصر و مغرب با عشا * با خُدا كن از ره اخلاص راز
زين روش بخشد تو را نعمت خداى * دستت از بهر كمك نبود دراز
گر عبوديّت گزينى از يقين * مىشوى از هر دو عالم بىنياز
نيكنامى را شعار خويش كن * تا شوى بين خلايق سرفراز
مردمى باش و به مردم يار شو * تا كه توفانت نگردد جانگداز
راه مردان خدا را پيش گير * شو فروتن ، بر خود از نخوت متاز
راه حقّ بود اين « فريدون » گويدت * پس نما از خواب غفلت ديده باز
بيابان جنون
با غم عشق تو ديگر سر به صحرا مىزنم * دست ردّ بر سينهء غمهاى دنيا مىزنم
مىنويسم بر دَر و ديوارها وصف رُخت * زاهدان را از گُلستان جنان وا مىزنم
گر شود در محفل من شمع رويت جلوهگر * همچو پروانه شرر بر جان پروا مىزنم
شام يلدا تا بماند گوشهء ظلمت ز شرم * شانه بر گيسوى تو در روز يلدا مىزنم
مىدهد رنج خُمارم ياد چشم مست تو * ز آن سبب در پاى خُم هر لحظه صهبا مىزنم