مؤذن مژده مىآرد كه شب طىّ شد ، سحر آمد
سحر آمد و همراهش ، طراوت از افق جوشيد ، صداقت از سفر آمد
و مرغك همچنان سرمست از بوى نسيم عشق
سرود دوستى مىخواند ، همه شاد از فروغ روز و من غمگينم از اين تكرار بىپايان
و من غمگين از اين كوچ شقايقها
و من در بند عشق اختران نور مىگفتم به زير لب
خدايا ! عاقبت خورشيد روى ماه را هرگز نمىبيند
چرا يارانِ بس زيبا ، به عمرى اينچنين كوتاه
در آغوش ستيزى سخت در خون شفق سردرگريبانند .
سحر آمد و من مستم ، مست از بادهء بودن
سحر آمد و دل چون بوم بر ويرانههاى شب نسيم عشق را آهسته مىخواند
در گوش ستاره با نواى غم سرود لحظهء بدرود را با بغض مىخواند .
و شبباز از پى بودن
براى مهلتى ديگر ، با ياران عاشقپيشهاش
بدرود مىگويد .
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 224
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٢٤