تو مىآئى به خوابم با شكايت * ولى بااينهمه اين خواب زيباست
دلم را مثل گل ، بر آب دادى * ولى گلدسته هم بر آب زيباست
غريبانه
ميان غربت و غصّه ، ميان تلّى درد * نشستهام چه غريبانه با نگاهى سرد
منى كه دختر آئينه و غزل بودم * چه شد بهار قشنگم ، شدم خزان زرد
نگو عزيز و پناهم چرا نمىخندم * مگر زمانه ، به من يا تو اعتنائى كرد
به جرم سادگى و اعتماد و ايمانم * شدم مترسك آرام باغ هر نامرد
مگر براى پريدن نيامده بودم * چرا شدم ز بلندآسمان زيبا طرد ؟
مگر ترانه نبودم پر از غرور و صدا * مگر سپيده نبودم چرا شدم شبگرد ؟
دوباره فتنهء شيطان مرا ز خود دزديد * براى دست نجيبم دوباره سيب آورد
صداى خندهء شيطان و روسياهى من * و دخترى كه نشسته ميان تلّى درد !