خون درون چهرهء عالم نشست * چون افق با نور هم دعوا گرفت
مرگ ، راحتتر بود زين زندگى * كار ما با زندگى بالا گرفت
چون عدالت در كنارم جان سپرد * قامت من در جوانى تا گرفت
طعنههاى دل ز « فرياد » اينچنين * طاقت صبر و تحمّل را گرفت
روز از نو و . . .
ديشب به درِ ميكده دارم زده بودند * پايان به غم اين دل زارم زده بودند
ديشب همه احساس مرا خاك نمودند * پرپر گل ياسى به مزارم زده بودند
ديشب همه غرق سيه و گريه ، تو گويى * فرياد بر اين ايل و تبارم زده بودند
در حيرت سختى به دل خاك نشستم * از آن خطِ پايان كه به كارم زده بودند
از خويش بپرسيد دلم ، واى خدايا ! * آن وقت كه آتش به قرارم زده بودند
آيا يكى از سيل هزارين سيهپوش * ره بر ستمِ آن شبِ تارم زده بودند
در حسرت ديدار ، به ديوار رسيدم * افسوس ! همه خيمه كنارم زده بودند
امّا چو غم ، آرى ، شبى از راه رسيدند * لبخند بر اين ديدهء زارم زده بودند
افسوس ! كه شب رفت و سحر هم ز درآمد * ديدم كه به خواب آمده ، دارم زده بودند
روز از نو و روزى ز نو و چشم به راهى * « فرياد » كه آتش به قرارم زده بودند
بىصدا شكستند
پرواز مرا به هم شكستند * پرهاى مرا به زور بستند
چون مرغ اسير پاى در دام * امّيد مرا ز هم گسستند
اين خلق دورنگ جمله خفته * بيدار كنند ، خودپرستند
تا بانگ اناالحقّام نيايد * منصوروشم به دار بستند
سنگى به جنازهام فكندند * راحت ز كنار من بجستند
چشم و نگه عطوفتم را * با نشتر اضطراب خستند