از گناهت كه گذشتم با تو من راه آمدم * تو ولى با قلب من رفتار ديگر مىكنى
از تو و از حرفهاى كهنه و تكراريت * ذلّه شد دل ، خستهام از عشق ، باور مىكنى
بازيچهء تقدير
شبها چقدر سردند ، غمها چه نفسگيرند * اينجا كه عقابان ، هم عمريست زمين گيرند
روئيده گل حسرت اينجا همه دلتنگاند * مردم همه درمانده از ديدن هم سيرند
مرگ گل خوشبختى ، خواب شب بدبختى * خوابى كه دمادم در آئينهء تعبيرند
آنان كه نمىارزند ، امروز چه مشهورند * مردان بزرگ ، امّا در حاشيه مىميرند
انگار همه قهرند ، با عاطفه و با عشق * دلها شده مثل سنگ عاشقشدهء پيرند
نه كوشش و آبادى ، نه عزّت و آزادى * ازبس همه تسليم بازيچهء تقديرند !
طلوع شب
دوباره غزلهاى پراشك و آه * دوباره شبى كه در او نيست ماه
دوباره سكوتى پر از همهمه * ميان دل مردم روسياه
همه گاز بر سيب شوكت زنند * و ما ماندهايم و دلخون و چاه
شغالان در اين جار رئيساند و بس * و ما برّهاى ساكت و سربراه
گناه من و تو ، همين اعتماد * كه كرده همه زندگى را تباه
در اينجا كه فردا طلوع شب است * چه اميدوارى به شوق پگاه
مگر رويش اينجا غلط بوده كه * جوانه زد از ريشه هامان گناه
و بغضى كه « فرياد » پايان اوست * شبيه نفس مانده در نيمهراه
زيباست
صدايت چون صداى آب زيباست * نگاهت مثل يك مهتاب زيباست
لبانت باغ سرخ ناشكفته * شبيه غنچهء بىتاب زيباست