فغان « شفايى » ز هجران او * بلور ترِ چشمها را شكست
بهانهء غزل در مزار حافظ سروده است
هنوز چكّه مىكند ، چكامههاى ناز تو * و بوى راز مىدهد ، سرود دلنواز تو
دل پر از فغان من ، بهانهء غزل گرفت * غزل بود نياز من ، غزل بود نماز تو
نسيم خوشنفس بود ، به بوستان زندگى * كه تا چمن چمن دمد گل از دهان ناز تو
سوار توسن سخن ، به آسمان رسيدهاى * شهابگونه مىدود سمند يكّهتاز تو
بخوان سرود شوق را ، به گوش جان عاشقم * كه مست مىكند مرا ترانههاى ساز تو
سوار سبز به ياد : سردار جنگل
جنگل ، هميشه نام تو را ياد مىكند * در گوش او پيام تو فرياد مىكند
چابكسوار صفشكن اى مرد كارزار * وصف تو ، هر سخنور آزاد مىكند
سرو بلندقامت تو ، اى سوار سبز * حسرت به جان سوسن و شمشاد مىكند
آن لالهاى كه بر سر خاك تو مىدمد * شرح جفاى دشنهء بيداد مىكند
سردار سرفراز صف حرمت و شرف * خون تو دشت عاطفه ، آباد مىكند
اى پاسدار ميهنم اى ميرزاى عشق * جنگل هميشه نام تو را ياد مىكند
معركهء عشق به : لبهاى تشنهء دريا
چشم بارانى ما در هوس روى تو سوخت * دل ما ، در طلبت خون شد و در كوى تو سوخت
خشك شد چشمهء چشمم ، ز غم چشم تو چون * ز آتش كينهدلان چشم بلاجوى تو سوخت
لالهگون ، فرق تو در معركهء عشق شكافت * هُرم تير ستم آن خرمن گيسوى تو سوخت
مَشك هم آب شد از خجلت روى تو چو ديد * لب دريا لب تفتيدهء حقگوى تو سوخت
آسمان نيز ز داغ تو در آن ظهر عطش * سوخت ، چون غرقه به خون قامت نيكوى تو سوخت