بر فراز منبر ايمان و عشق * شخص پيغمبر ، ثنايت مىكند
حلقهء اهريمنان را بىاساس * بازوى خيبرگشايت مىكند
شد گداى رهنشينت پادشا * با فقيران اين عطايت مىكند
هر مَلك جاروكش ايوان توست * چشم خرمت ، بر سرايت مىكند
در شب ميلاد نورانى تو * سينه ، شوق جلوههايت مىكند
چون « شفايى » هركه او شد خاك پات * جان فداى خاك پايت مىكند
آيين وفا
تا تو بر دلهاى عاشق ، نامه عرفان نوشتى * رسم و آيين وفا را از دل و از جان نوشتى
با لبان تشنه خواندى ، شعر پرشور شهادت * در ضمير زندگانى ، خط جاويدان نوشتى
نور سرزد بر سر نى ، از گلوى خونفشانت * تا كه با خون گلويت ، آيهء قرآن نوشتى
كرد ناموس خدا را ، خون خوبان پاسدارى * دفتر سرخ شرف را ، هم تو از پيمان نوشتى
جان فداى راه عشقت اى كه در اوج كرامت * حرمت آزادگى را حق هر انسان نوشتى
تا كه آئين محمّد ، جاودان ماند به گيتى * در حصار نيزه ماندى ، لوحهء ايمان نوشتى
كردى عطرآگين « شفائى » خانهء دلها بيادش * تا پيام عشق او را ، در ره جانان نوشتى
خاطر فرات نذر حضرت عبّاس عليه السّلام
چشم زمانه از غمت اى يار گريه كرد * وقتى كه ديد چشم تو خونبار ، گريه كرد
عبّاس ، اى زلالتر از خاطر فرات * دريا ز تشنگيت چه بسيار گريه كرد
روزى كه تير ، روى تو را بوسهبار كرد * يك بوسه زد بر آن رخ و صد بار گريه كرد
آن دم نسيم ، مويه كنان شد ، عَلَم فتاد * دردا عَلَم براى علمدار گريه كرد
وقتى كه سرو قامت سقّا شكسته شد * بر غنچههاى تشنه گلزار گريه كرد
آن لحظهاى كه بر جگر مشك خون نشست * چشمان سنگ ، غرقه به خون زار گريه كرد
خورشيد بر جنازهات اى ماه تابناك * دور از نگاه تيرهء اغيار گريه كرد