ساز جنون
مىخواهمت اى دلبر و ترديد ندارم * امّا به وفاى تو من امّيد ندارم
چشم سيهت فتنهء چشمم شد و ديگر * در راه وصال تو فراديد ندارم
بنشسته به دل تير ز ابروى كمانت * صيدت برهان جرأت تهديد ندارم
عيد است مرا گر تو بيائى به ملاقات * افسوس نمىآئى و من عيد ندارم
خواهم كه شبى ساز جنون ساز نمايم * بنواز مرا فرصت تجديد ندارم
چون ذرّهء ناچيزم و در كوى تو اى مهر * بىروى تو من سردم و خورشيد ندارم
بند است دل من به كمند سرِ زلفت * من غير تو را عادت تقليد ندارم
عاشقتر از آنم كه به هنگام وفاتم * بر من گذرى طاقت تبعيد ندارم
آرى به تو سوگند كه تا روز قيامت * مىخواهمت اى دلبر و ترديد ندارم
همواره تو را خوانم و با شعر « شفائى » * مىخوانمت و فرصت تمديد ندارم
سروش وصال به منتظران سپيده
دلم گرفته الهى كه يار برگردد * بهسوى غمزدگان ، غمگسار برگردد
خدا كند كه به اين سينهء خزانى ما * دوباره با گل رويش ، بهار برگردد
قرار ، رفته ز دلهاى عاشقان اىكاش * به شورهزار دل ما قرار برگردد
خوشا ؛ به فرصت حالى كه با سروش وصال * ستارهاى بدرخشد ، نگار برگردد
سپيد ، ديدهء بيدار پير كنعان شد * بُوَد كه يوسف سيمينعِذار برگردد
چراغ برافروز تا به گاه سحر * به باغ سرخ شقايق هزار برگردد
بخوان ، سرود رهائى بنام دلكش دوست * كه از كرانهء مشرق سوار برگردد
ميلاد نور
مرغ دل ، هردم هوايت مىكند * عالمى ، جان را فدايت مىكند
يا على بنگر كه جان عاشقان * هر نفس ميل لقايت مىكند
در نمىگنجى به ذهن آدمى * وصف را ، قرآن سزايت مىكند