خاك در كوى وفا ، روبم به مژگان صفا * در فصل كولاك جفا ، دى گونهام ، بورانىام
در جُستوجويم تا ابد ، پيك بهارم كى رسد * كز داغ سرخ لالهها ، چون ظهر تابستانىام
اى پرتو شوريدگى ، پنهان مشو از زندگى * تا مشرق روييدنت ، در ابر غم زندانىام
خلوتنشينم گر كنون ، آيم شبى از خود برون * از من چه مىپرسى كه چون ، در وادى حيرانىام
زلف انديشه
ديدگانم به رنگ باران است * ابر بارشگر بهاران است
شاخهء آرزو نمىرقصد * باغ در انتظار توفان است
چون علفزار زرد پاييزى * زلف انديشهام پريشان است
رود جان لابهلاى صخرهء غم * مىخروشد به فكر طغيان است
در هوايم ترانهء پرواز * در مِهى از دريغ پنهان است
از سكوتى به وسعت اندوه * در زمين دلم زمستان است
گرچه دورم ز تو ، خيالت باز * خلوتم را يگانه مهمان است
جام شعرم ز درد لبريز است * تلخىاش از شرنگ هجران است
غنچههاى كودكى
آن زمانها روشنايى عادت آيينه بود * مهربانى آفتاب صادقى در سينه بود
نبض هستى مىتپد از لابهلاى سادگى * قلب گرمش بىخبر از انجماد كينه بود
كودكى بود و عروسكها و قند قصّهها * شنبهء افسانهها شيرينتر از آدينه بود
حوض رؤيا غرق شادى بود و بر فوّارهاش * آرزوها چون نگين بر حلقهاى زرّينه بود
غنچههاى كودكى را باغبان روزگار * چيد و بر تكرار دستش لايههاى پينه بود
غم وزيد و شوقمان را تا فراموشى رماند * چشم حسرتها ولى حيران بر آن گنجينه بود
مهربانى زير بار كينهها وقتى خميد * خاطراتى سايهگون بر سينهء آيينه بود