آستانهء فردا ، به چاپ رسيده است .
ويدا فرهودى نخستين مجموعه شعرش در سال 1374 تحت عنوان « زلف انديشه » وسيله انتشارات روشنگران تهران طبع و نشر گرديد .
همسايهء خورشيد
تا چشم گشودم من ، اى عشق تو را ديدم * از باغچهء رؤيا ، هر صبح تو را چيدم
از زمزمهء بلبل ، آهنگ تو مىآيد * پيغام قنارى را ، از ساز تو بشنيدم
تابنده به دنيايى ، من بندهء درگاهت * در پرتو خورشيدت ، همبستر امّيدم
تو رنگ دگر دارى ، بر پيكرهء هستى * بر گونهء بىرنگم ، سرخى ز تو بخشيدم
شولاى سيهروزى ، پر بود ز حسرتها * آزاد شدم از آن ، تا رَختِ تو پوشيدم
تا ساغر چشمانم ، پر گشت ز بارانت * خالى شدم از ماتم ، وز جام تو نوشيدم
چون مىبَرىام با خود ، تا اوج شكوفايى * شب را نكنم باور ، همسايهء خورشيدم !
ماتم مرگ علىّ
كوچهها آكنده از بوى غم است * بارش اشك آسمان را مرهم است
مردمان افسرده در رخت عزا * مجلس ماتم شده هرجا به پا
در فضا گرد سياه ناله است * گونهها شبنمنشين ژاله است
مىدهد سر ، كهنه آوازى حزين * نوحهخوان با مويهاى دردآفرين
ناله از شرح فراقى جانگزا * از شهيد پاك محراب خدا
از افول قامت سروى سترگ * اخترى تابان ، ابرمردى بزرگ
قصّهء ياران جا مانده به راه * شِكوه از شمشير تقدير سياه
مرد و زن را ماتم از مرگ عليّست * آنكه مهر حقّ ز رويش منجليست
چشمهء اشكى ز هر ديده روان * بر زبانها نام مولاى جهان
اين همه ماتم اگر از بهر اوست * التفاتى گه به گفتارش نكوست