جان او روشن ز مهر ايزديست * جايگاهش نوبهار سرمديست
او شهيد است و بماند جاودان * پس چرا در مرگ او زينسان فغان ؟
گر به كردارش كنى يكدم نظر * پردهء شب را شكافى چون سحر
نام او گر مىبرى ، انديشه كن * در زمين پاك عشقش ريشه كن
خار ظلم و كينه را بركن ز جا * سينه را پر كن ز ميناى صفا
همنشين با مردم افتاده باش * چون علىّ در زندگى آزاده باش
از چراغ عشق او نورى بگير * تا نمانى در حصار شب اسير
پرتو مهر نگار
مىرسد امشب از افلاك نويدى به زمين * به دل شبزدگان نور بپاشد چو نگين
مىوزد باز نسيمى ز چمنزار خدا * نكهت عشق بپاشد همه جا بر دل ما
شبنم شوق تراوش كند از گونهء ياس * نرگس از بستر خود چشم گشايد به سپاس
غنچهاى مىشكفد بر چمن از جنس بهار * جلوهگر گشته در او پرتوى از مهر نگار
هديهاى ناب به دامان محمّد ، ز فلك * ظلمت و طينت او هست فراتر ز ملك
همچو الماس نشيند به دل پاك علىّ * منجى گشته در او جلوهء مهر ازلى
دل پاكش چون نشيند به شبستان دعا * گوش جانش شنود نغمهء مرغان خدا
مظهر صدق و صفا ، سينهء بىكينهء او * صاف و شفاف ، حضور دل آيينهء او
گلى از باغ بهشت است نپايد به جهان * عطرش امّا همه دم تازه كند روح زمان
ناتوان دست قلم ، چون بنويسم من از او ؟ * « فاطمه ، فاطمه است » آينهها روشن از او
فاطمه روح كمال است ، نگنجد به بيان * او فراسوى كلام است ، نيايد به زبان
نيست بالاتر از اين وصف كه او فاطمه است * كه به عصمت ، به صفا ، صدرنشين بر همه است
سايهء بهار
مىچكد غم ز واژهء بدرود * بر كلام دريغ اشكآلود