تمام مرغان در باغ بسته صف ، گويى * صبا فكنده در او مسند سليمان را
دهد به خنجر خود آب سبزه از شبنم * بلى ! به آب بود قدر تيغ برّان را
دهيد مژده به مستان كه جيش فروردين * شكست داده عجب لشكر زمستان را
هرآنچه جيش خزان از چمن به يغما برد * عطا نمود بهار از كرم دوچندان را
براى هر شجرى از شكوفه چون خيّاط * بريد جامهء خوش ، جامههاى الوان را
رسيد خسرو اردوى لشكرِ سرما * كشيد از سرِ ما دست ظلم و طغيان را
ز بسكه سيل ز كهسار ريخت جانب رشت * كه كرد واهمه صد بار فكر توفان را
هواى اردى ، مشّاطهسان به جوهر طبع * به هفت رنگ مزيّن نموده اغصان را
ز بسكه ژاله فروريخت از سحاب كه كرد * به شيشه ساغر مى ، لالههاى نعمان را
شكوفه مىمكد از شاخه درختان آب * بدان صفت كه مكد شيرخواره پستان را
چو غنچه لب به شكر خنده باز كرد ، نمود * قرين ناله و افغان هزاردستان را
عروس گل چو ز رخسار خود نقاب كشيد * نمود روشن از روى خود گلستان را
نصيب ما
ثبات عهد مجوى از جهان ، كه درگذر است * بجوى از آنكه ز اسرار عشق باخبر است
ز نغمههاى خوش و جلوههاى دلكش يار * كجا نصيب بود آن كسى كه كور و كر است
به آفتاب منير سپهر عشق بگوى : * شعاع خويش ميفكن بر آن ، كه بىبصر است
مخوان حكايت مجنون و قصّهء ليلى * كه در كتاب جنون اين فسانهء مختصر است
ز ملك ايمن عقل ، اى رفيق فرزانه * سفر مكن كه بيابان عشق پرخطر است
ز نخل زهد ريا ، ميوهء مراد ، مجوى * كه در رياض عمل ، چوب خشك بىثمر است
هرآنكه در بر سلطان عشق ، سر نسپرد * به عمر خود چو گدايان ، هميشه دربهدر است
نصيب هركسى از خوان رزق شد معلوم * نصيب ما ، غم شام است و نالهء سحر است
ز باغ عشق ، به هرجا كه « عندليب » پريد * ز سنگهاى حوادث شكستهبالوپر است