با پرّ جان ، مرغ خرد ، در اوج عشقش مىپرد * چون كبكش از هم مىدَرد ، سرپنجهء شاهين ما
در بوتهء عشق و جنون ، دل رفت و مىريزد برون * از ديده ، اشك سيمگون ، بر چهرهء زرين ما
از شور او ، شيرينلبان ، تيشه به سر ، فرهادسان * تا شد عيان از كوه جان ، آن خسرو شيرين ما
دى « عندليب » اندر چمن ، مىگفت با سرو و سمن * كرده كمين ، صيّاد تن ، هر سو به قصد كين ما
گنج اسرار
لاعلاجم كه گهى ، گوش به افسانه كنم * خرقه بر دوش و به كف سبحهء صددانه كنم
تا كه از تهمت ديوانگى آيم بيرون * گاه گه ، پيروى مردم فرزانه كنم
آشنايى دهد ار بادهكشى با من مست * سبحه گيرم به كف و صحبت بيگانه كنم
تا كه افسانه كنم مردم افسونجو را * از زبان لال شوم ، گوش به افسانه كنم
مشتعل شمع صفت باشم و با مردهدلان * بس ملامت كه بسوزد دل پروانه كنم !
پيش زاهد شكنم ساغر و پيمان بندم * تا علاج دلم از ساغر و پيمانه كنم
با دو صد زرق ، سوى صومعهها يابم راه * پس به تدبير دو صد صومعه ، ميخانه كنم
كنج زندان به چمن ، گر به درآيم روزى * گنج اسرار برون ، از دل پروانه كنم
گنجينهء دل
ساقى بيا با خود بيار ، آن شيشهء سربسته را * پرشعله كن از جرعهاى ، اين آتش بنشسته را
با آن كليد دلگشا ، بگشا گره از دل مرا * وز قيد هستى كن رها ، اين طاير پربسته را
سنبل ببار از موى خود ، نسرين بيار از روى خود * وز لطف رنگ و بوى خود ، شرمنده كن گلدسته را
از دام زاهد شد برون ، آهوى دل ، با صد فنون * كى مىتواند كرد صيد ، از دام بيرون جسته را ؟
افكندهاى تير نظر ، بر مرغ دل خوردش به پر * جانا بزن تير دگر ، قمرىِ پربشكسته را
از چنگ گرگان جستهام ، وزبس دويدم خستهام * زين پس مران از كوى خود ، زيبا غزالى خسته را
پيوسته از تير نظر ، بنمود صيد شير نر * تا چون كمان كرد آن پسر ، آن ابروى پيوسته را
در هر سحرگه مىبَرد ، آرام و خواب از مرد و زن * بر ناله چون سازد به دل ، دل گريهء آهسته را