عندليب از شعراى توانا و نامور بود و اشعارش از انسجام و لطف كلام و مضمون خوب بهرهى كافى دارد .
چكامهء شكوائيهء حماسى « 1 »
گمان كرد آن كمان ابرو ، كه من سام نريمانم * فكنده زير زنجيرم ، مكان داده به زندانم
نموده همچو خال روى خود ، آخر سيهحالم * نموده چون پريشان موى خود ، خاطر پريشانم
نىام يوسف ، كه در چاه زنخدانت شوم ساكن * نىام يعقوب ، تا منزل شود در بيت الاحزانم
مگر من بيژنم ، كافكندهاى در چاه تاريكم * بود اشك بصر آب و ، بود لختجگر نانم
ز نوك خامهام مىريخت دايم لؤلؤ و مرجان * كنون ياقوت مىريزد همى از نوك مژگانم
ز ميدان بلاغت گوى سبقت بردهام ، ليكن * كنون چون گوى سرگردان هم از آسيب چوگانم
همى از بحر موّاجم گهرها مىشدى ظاهر * كنون از چشمهء چشمم گهر ريزد به دامانم
بُدم سرحلقهء اهل كمال ، اى آسمان ! آخر * به چشم خلق كردى كمتر از طفل دبستانم
ز چرخ واژگون دارم شكايتهاى گوناگون * مگر دستم رسد روزى كه داد از چرخ بستانم
هامش
( 1 ) - چكامه فوق را از زندان رشت براى حكمران گيلان فرستاده است .