جيش غم
تو را ، مَثَل ، به نكويى به ماه نتوان زد * مثال سرو سهى ، بر گياه نتوان زد
شبيه مهر درخشان ، به ذرّه نتوان گفت * مثل ز كوه بدخشان ، به كاه نتوان زد
رخت ز آينه صافىتر است و روشنتر * چنانكه در بر او ، هيچ آه نتوان زد
شها ! ز شورش جيش غم تو ، كشور دل * خراب گشت و در او ، بارگاه نتوان زد
مرا ، وطن شده در كشورى كه اندر وى * به غير عشق ، دم از هيچ راه نتوان زد
ز بس قدمبهقدم مىفروش و ميكده است * كه سر به صومعه و خانقاه نتوان زد
ببست دست قضا « عندليب » را پروبال * چه چاره دم چو در اين دستگاه نتوان زد
بساط نكويان
صبا عبيرفشان و هوا گلآميز است * خوش آنكه ساغر جانش ز باده لبريز است
هزار جان گرامى فداى جام شراب * كه از ترشّح آن ، خاك هم طربخيز است
فداى طلعت ساقى ، هزار جان ، كه مدام * به ساغر لب او ، روح راحآميز است
خيال نرگس جادوى آن پرىرخ شوخ * هميشه در پى تاراج عقل و پرهيز است
به برگ و بار درخت جهان اميد مدار ! * كه تندباد اجل ، دايمش ورقريز است
قتيل تيغ فنا ، صدهزار جمشيد است * اسير چنگ اجل ، صدهزار چنگيز است
بيا و زمزمهء « عندليب » را كن گوش * كه در بساط نكويان ، نشاطانگيز است
دلبر ديرين
باز آمد از اقليم جان ، آن خسرو شيرين ما * افكنده شورى در جهان ، آن دلبر ديرين ما
گيرد به زودى عشق او ، روى زمين يكسر فرو * گر بركشد برقع ز رو ، آن شاهد سيمين ما
ديده به رويش باز شد ، بس چين ز مويش باز شد * وز رنگ و بويش باز شد ، رخسارهء پرچين ما
در چهرهاش افزون ز حدّ ، هم آب و هم آتش بود * خوش ساحرىها مىكند ، غارتگر آيين ما
با روى نيكو آمده ، با خال هندو آمده * با چشم جادو آمده ، جانان به قصد دين ما