براى دادخواهى در حضور ، حضرت والى ! * ز حال خويشتن خواهم كه تا لختى سخن رانم
مرا چون بلبل شيدا ، مكان بودى به گلشنها * كنون چون جغدها ، گرديده منزل كنج ويرانم
مكان بودهست اندر پاى سرو و سايهء بيدم * ز سرما حال در زندان بهسان بيد لرزانم
حديث « اكرم الضّيف » از نظرها محو شد گويا * اگر هم كافرم ، آخر به اهل رشت مهمانم
بهسان رود جيحون چشمهها جاريست از چشمم * بهسان بيخ مرجان رخنهها افتاده بر جانم
اگر چندى بُدى سالك ، ميان ناجى و هالك * ندانستم ، نفهميدم ، خطا كردم ، پشيمانم
مرا بايد مى اندر ساغر و معشوقه در بالين * كجا ، كى آشنايى بود با آيين و ايمانم ؟
خرابات است مأوايم ، بود دير مغان جايم * جز اين دينى نمىجويم ، جز اين كيشى نمىدانم
كتابم صفحهء روى است و سُبحه حلقهء گيسو * بود اين مذهبم ، گر كافرستم ار مسلمانم
به اقرار است اگر اسلام و ايمان است اگر مذهب * من اكنون قايل حقّم ، مسلمانم ، مسلمانم
الا اى حكمران ملك گيلان ! تا به كى دادى * مكين در كنج زندان و قرين با آه و افغانم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 15
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٥