تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 91

مساهمون:

ص٩١

عبرت

منم ديوانه و دل بىقرارم * اسير رنجهاى روزگارم تو گفتى با منى اما نبودى * منم آتش تو اما مثل دودى زدم خود را بدشت و كوه و دريا * كه باشم مدتى دور از رياها قنارى بودم و خاموش ماندم * براى تو سراپا گوش ماندم بيا برگرد و با هم يار باشيم * براى عشقمون بيدار باشيم بيا يك‌بار با هم بخوانيم * بسوى دشت و صحراها برانيم هميشه زندگى با ما نباشد * اميدى هم بدين دنيا نباشد بيا زان پيش كز حسرت بميريم * ز كار زندگى عبرت بگيريم

شب‌زنده‌دار

با آتش نگاهت پروانه‌وار گردم * وقتى كنارت آيم پراعتبار گردم صوت صداى خوبت دل را اسير سازد * با آن صداى خوبت شيرين شكار گردم با جادوى خيالت پر مىكشم به بالا * چون گردباد در خود بس بىقرار گردم دستم بگير با شور با عشق باش مسرور * آنم كه در هوايت دفترنگار گردم با ياد توست خونم در رگ به گردش آيد * با انتظار رويت شب‌زنده‌دار گردم

خواهش بسيار

چو با راز دلت من كار دارم * بدان فكرم كه منهم يار دارم نصيبم هرچه شد ، باشد ، بماند * كه با آهوى چشمت كار دارم هميشه در غم و شادى بنامت * به روى شانه‌ام صدبار دارم به من گفتى ز احساست ز دورى * كه قصد خوبى از ديدار دارم چنان سرگشته و پيچيده گشتم * كه در پيش رخم ديوار دارم ز دردم خسته اما همچو كوهم * كه در عزمم سرى ستوار دارم