عبرت
منم ديوانه و دل بىقرارم * اسير رنجهاى روزگارم
تو گفتى با منى اما نبودى * منم آتش تو اما مثل دودى
زدم خود را بدشت و كوه و دريا * كه باشم مدتى دور از رياها
قنارى بودم و خاموش ماندم * براى تو سراپا گوش ماندم
بيا برگرد و با هم يار باشيم * براى عشقمون بيدار باشيم
بيا يكبار با هم بخوانيم * بسوى دشت و صحراها برانيم
هميشه زندگى با ما نباشد * اميدى هم بدين دنيا نباشد
بيا زان پيش كز حسرت بميريم * ز كار زندگى عبرت بگيريم
شبزندهدار
با آتش نگاهت پروانهوار گردم * وقتى كنارت آيم پراعتبار گردم
صوت صداى خوبت دل را اسير سازد * با آن صداى خوبت شيرين شكار گردم
با جادوى خيالت پر مىكشم به بالا * چون گردباد در خود بس بىقرار گردم
دستم بگير با شور با عشق باش مسرور * آنم كه در هوايت دفترنگار گردم
با ياد توست خونم در رگ به گردش آيد * با انتظار رويت شبزندهدار گردم
خواهش بسيار
چو با راز دلت من كار دارم * بدان فكرم كه منهم يار دارم
نصيبم هرچه شد ، باشد ، بماند * كه با آهوى چشمت كار دارم
هميشه در غم و شادى بنامت * به روى شانهام صدبار دارم
به من گفتى ز احساست ز دورى * كه قصد خوبى از ديدار دارم
چنان سرگشته و پيچيده گشتم * كه در پيش رخم ديوار دارم
ز دردم خسته اما همچو كوهم * كه در عزمم سرى ستوار دارم