در شجاعت ، در مروّت ، در سخاوت ، در بلاغت * نيست همچون مرتضى ، تو راه خود را راه او كن
گر شود قسمت كه گردى زاير شاه خراسان * ز اشكِ چشم از مژه خاك درش را رُفتورو كن
باده مىباشد ده و دو ، در عدد گر نكتهدانى * بادهء حقّ اين بود زين باده دل را شستوشو كن
ديگران گر مست دنيا ، يا كه مست باده هستند * تو مِىِ حُبّ علىّ از لطف حقّ اندر گلو كن
من گنهكار و سيهروى و پريشان روزگارم * حالم اى دانندهء احوال از رحمت نكو كن
بگذر از نام و نشان همچون « سليمانى » در اين ره * وز تراب مقدم حيدر ، تو كسب آبرو كن
آنچنان تسليم امر چهارده معصوم شو ظاهر و باطن * در خم چوگانشان بىدست و پا خود را چو گو كن
رمز شبزندهدار
مجنون صفت صبح و مسا ، در كوچه و بازارها * رفتم به هر سو كو به كو ، در گلشن و گلزارها
رفتم بديدم يار را ، آن مظهر غفّار را * گرديد حاجاتم روا ، از لطف آن ديدارها
گفتم به يار نازنين ، تا كى ز هجرت دل غمين * رحمى كن و در دل نشين ، تا كم شود آزارها
بازش بگفتم اى صنم ! رحم آر بر جان و تنم * من خارم و تو همچو گل ، يكدم نشين با خارها
گفتا اگر در عشق من ، هستى تو صادق بىسخن * بايد كه بندى در ميان ، از عشق من زنّارها
چون آيينه منما عيان ، راز نهان ديگران * چون آب مىشو هرچه هست ، از اندك بسيارها
همچون ترازو راستگو ، با دشمن و با دوستان * تا كى فريبى خلق را ، از نرمى گفتارها
گر گوش موسى با شدت ، بانگ انا اللَّه بشنوى * از هر گياه و هر شجر ، از مست و از هوشيارها
با گوش جانان گوش كن ، اذكار هر شيئى ز جان * از چنگ و از نى از دف و از بربط و از تارها
كاخ و سراى اين جهان ، باشد ز خاك مردمان * با گوش جان بشنو دمى ، از نالهء ديوارها
از عشق آن آرام جان ، گويم انا الحقّ هر زمان * گر باشدم هر ساعتى ، جا بر فراز دارها
مردان حقّ را جايگه ، نبود بهجز دار فنا * منصور را بين عاقبت ، با مىشم تمّارها
با عاقلان هرگز مگو ، از عشق و از مستى سخن * چون مرتضى با چاه گو ، سرّى از آن اسرارها
از ما سوى اللَّه رسته شو ، با عاشقان پيوسته شو * تا از تو ماند در جهان ، از نور دل آثارها
هرگز نكردى در جهان ، حلّ مشكلى از بندگان * نه از قلم نه از زبان ، نز مال و از دينارها