تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
در اين حسرتم بازآيم به باغ * بگيرم ره دوستان را سراغ چه شد آن صميميت و سادگى * چه آن صفاها و دلدادگى چرا چشم و هم‌چشمى ، هست و غرور * شده از حسادت دل از دوست دور چرا واژه‌ها لخت و عريان شدند * چنان كاخ آباد ويران شدند چه شد حرمت اولياى كهن * چرا كس نگويد جوابى به من ؟ غذاهاى ما خوب و خوشرنگ بود * كجا بر سر لقمه‌اى جنگ بود ؟ خدايا دلم پر ز دلتنگى است * دلم باز خواهان يكرنگى است دو دستم هميشه است سوى خدا * كه گويم به مهدى بيا و بيا كمك كن كه ديگر به تنگ آمدم * كه گريان ز دعوا و جنگ آمدم تو خود كارها را به سامان رسان * گره را تو بگشا ز كار كسان

مژده‌آفرين

تصوير تو را چو بر نگينم ديدم * بيرون ز كف خود ، دل و دينم ديدم بس لرزه گرفت جا بر اركان دلم * بس دانه اشك بر جبينم ديدم آواره شدم ز آشيانم چون مرغ * از خانهء عرش بر زمينم ديدم وقتى كه درخشيدى در زندگيم * با نور اميدها قرينم ديدم دستم به دعا رفت بسوى خورشيد * با بوى بهارها عجينم ديدم رفتم به نماز و گفتم اى بار خدا * صد شكر كه مژده‌آفرينم ديدم

صبر و شكيبايى

زندگى در قيد پيچ‌وتابهاست * همچنان موجى به روى آبهاست سايه‌ام سنگين بود بر روى دوش * همچنان درياست در جوش‌وخروش تا بكى با خود برم اين رازها * لب خموش و دل پر از آوازها شب كه مىخوابم ندانم در سحر * خود چه مىآيد ز يدت در خبر
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 93 | سيد محمد باقر برقعى