در اين حسرتم بازآيم به باغ * بگيرم ره دوستان را سراغ
چه شد آن صميميت و سادگى * چه آن صفاها و دلدادگى
چرا چشم و همچشمى ، هست و غرور * شده از حسادت دل از دوست دور
چرا واژهها لخت و عريان شدند * چنان كاخ آباد ويران شدند
چه شد حرمت اولياى كهن * چرا كس نگويد جوابى به من ؟
غذاهاى ما خوب و خوشرنگ بود * كجا بر سر لقمهاى جنگ بود ؟
خدايا دلم پر ز دلتنگى است * دلم باز خواهان يكرنگى است
دو دستم هميشه است سوى خدا * كه گويم به مهدى بيا و بيا
كمك كن كه ديگر به تنگ آمدم * كه گريان ز دعوا و جنگ آمدم
تو خود كارها را به سامان رسان * گره را تو بگشا ز كار كسان
مژدهآفرين
تصوير تو را چو بر نگينم ديدم * بيرون ز كف خود ، دل و دينم ديدم
بس لرزه گرفت جا بر اركان دلم * بس دانه اشك بر جبينم ديدم
آواره شدم ز آشيانم چون مرغ * از خانهء عرش بر زمينم ديدم
وقتى كه درخشيدى در زندگيم * با نور اميدها قرينم ديدم
دستم به دعا رفت بسوى خورشيد * با بوى بهارها عجينم ديدم
رفتم به نماز و گفتم اى بار خدا * صد شكر كه مژدهآفرينم ديدم
صبر و شكيبايى
زندگى در قيد پيچوتابهاست * همچنان موجى به روى آبهاست
سايهام سنگين بود بر روى دوش * همچنان درياست در جوشوخروش
تا بكى با خود برم اين رازها * لب خموش و دل پر از آوازها
شب كه مىخوابم ندانم در سحر * خود چه مىآيد ز يدت در خبر