تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 92

مساهمون:

ص٩٢
به رؤيايم چه زيبا بود خوابم * كه ديدم همدمى غمخوار دارم چه پوچ و بىاساس است اين زمانه * كه دل از روزگارش زار دارم چو بينم مهر و بىمهرى تو گوئى * به گلزار وجودم خار دارم ز دشمن انتظارى نيست از دوست * هميشه خواهش بسيار دارم

سكوت

گفتى كه ز عشق خسته باشم باشد * پژمرده و پرشكسته باشم باشد گفتى كه تو دل‌شكسته را دارى دوست * گفتى كه بدام بسته باشم باشد فولاد شدم ز ضربه‌هاى غم تو * گفتى كه ز پا نشسته باشم باشد گفتى كه سكوت را فراموش مكن * گفتى كه ز هم گسسته باشم باشد بهتر كه دگر ز تو نگويم سختى * غم نيست اگر كه خسته باشم باشد

افسانه

منم كز عاشقى ديوانه گشتم * به دور شمع چون پروانه گشتم نگاهم شد چو با چشمان او جفت * تو گويى وارد ميخانه گشتم درون آتش افتادم چه ساده * ز خود خالى چنان پيمانه گشتم چو پيچكها بپيچيدم به بالا * فروافتادم و ديوانه گشتم چنان افتاد لرزه بر وجودم * كه ساعتها ز خود بيگانه گشتم نمىدانم كه بودم خواب يا مست * كه دور از خانه و كاشانه گشتم شدم يك روز آخر غرق دريا * شبيه قصه و افسانه گشتم

گره‌گشا

چو پيشينيان در دلى مهر نيست * كس از مهر و لطفش نكوچهر نيست چه شد آن زمانهاى ديرين و دور * كه بود از محبت دلان را سرور