به رؤيايم چه زيبا بود خوابم * كه ديدم همدمى غمخوار دارم
چه پوچ و بىاساس است اين زمانه * كه دل از روزگارش زار دارم
چو بينم مهر و بىمهرى تو گوئى * به گلزار وجودم خار دارم
ز دشمن انتظارى نيست از دوست * هميشه خواهش بسيار دارم
سكوت
گفتى كه ز عشق خسته باشم باشد * پژمرده و پرشكسته باشم باشد
گفتى كه تو دلشكسته را دارى دوست * گفتى كه بدام بسته باشم باشد
فولاد شدم ز ضربههاى غم تو * گفتى كه ز پا نشسته باشم باشد
گفتى كه سكوت را فراموش مكن * گفتى كه ز هم گسسته باشم باشد
بهتر كه دگر ز تو نگويم سختى * غم نيست اگر كه خسته باشم باشد
افسانه
منم كز عاشقى ديوانه گشتم * به دور شمع چون پروانه گشتم
نگاهم شد چو با چشمان او جفت * تو گويى وارد ميخانه گشتم
درون آتش افتادم چه ساده * ز خود خالى چنان پيمانه گشتم
چو پيچكها بپيچيدم به بالا * فروافتادم و ديوانه گشتم
چنان افتاد لرزه بر وجودم * كه ساعتها ز خود بيگانه گشتم
نمىدانم كه بودم خواب يا مست * كه دور از خانه و كاشانه گشتم
شدم يك روز آخر غرق دريا * شبيه قصه و افسانه گشتم
گرهگشا
چو پيشينيان در دلى مهر نيست * كس از مهر و لطفش نكوچهر نيست
چه شد آن زمانهاى ديرين و دور * كه بود از محبت دلان را سرور