سكينه عطا كن به قلب سليم * بكن فارغم از جنان و جحيم
به مونس عليشاه روشن ضمير * كه روشن كن از لطف ما را ضمير
به مونس كه شد رهبرم در طريق * نمود آگهم زان صراط دقيق
به مونس كه در راه شاه ولى * بدى دست او دست مولا على
به مونس كه اندر دلم جاى اوست * چو شد جاى او بىگمان جاى هوست
ز نور على نوربخشى ببين * كه حق گفته نور سماء و زمين
مجو رهبرى در جهان غير او * كه باشد دلش محرم سرّ هو
به حق جواد آن شه نوربخش * كه در راه ايمان به ما نوربخش
« سليمانى » از درگهاش رو متاب * كه ذرّه ز لطفش شود آفتاب
من از هر كمى در جهان كمترم * ولى بندهء بندهء قنبرم
قبولش بود گر چنين بندگى * در اين بندگى هست پايندگى
نه بحرم نه قطره نه موج و حباب * كف خاكم از مقدم بو تراب
تسليم
اى كه محرومى ز هر سويى ، بهسوى عشق رو كن * خلق عالم را رها كن ، با دل خود گفتوگو كن
آن دلى كز نور حقّ لبريز و باشد جاى جانان * گر ندارى اينچنين دل ، در دل شب ، هاىوهو كن
بگذر از دنيا و عقبى ، گر تو مَرد راهِ عشقى * طالب مولا شو و چون عاشقان از خون وضو كن
خانقاه و مسجد و ميخانه و دير و كليسا * هست جاى حقّ ، تو هو را در دل خود جستوجو كن
رو بجو صاحبدلى روشن ضميرى پير كامل * قطرهء خود را بُرو تو متّصل با بحر و جو كن
چون بيابى پيرِ كامل ، مىشود روشن تو را دل * طوطى جان را تو با آيينهء دل روبهرو كن
از بهشت و دوزخ و از كفر و ايمان جمله بگذر * اين چهار اندر وجود توست ، حقّ را آرزو كن
گر دلت صدپاره شد از تير مُژگان نِگارى * با همين سوزن ، دل صدپارهء خود را رُفو كن
گفت پيغمبر كه آيد بر مَشامم بوى رحمان * از اوِيس اين زمان ، آن بوى رحمان را تو بو كن
گر كشى دست نوازش بر سر و روى يتيمى * خوى حيدر باشد اين ، با اينچنين خويى تو خو كن