بهارى نيست
بهار مىرسد ، امّا ، مرا بهارى نيست * مرا به سبزه و باغ و بهار كارى نيست
فغان و آه بر اين روزگار دردآلود * كه در بهار مرا هيچ برگ و بارى نيست
كنار بستر بختم نشسته طاير غم * هماى بخت مرا در قفس قرارى نيست
به اشك پاك يتيمان داغديده قسم * كه غير اشك مرا هيچ غمگسارى نيست
برو بهار ! كه من خواستار پاييزم * من خزانزده را از تو انتظارى نيست
اگرچه هست بهار و زمين همه خرّم * ولى به خانهء « عرفان » ره بهارى نيست
در تجلّىگاه حضرت ولى عصر عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف بهار عشق
من اى باد صبا با تو هزاران گفتوگو دارم * نمىدانى مگر ! هر چيز من دارم از او دارم
شراب كهنهء مستىفزايى در سبو دارم * سبويى دارم و در آن هزاران آرزو دارم
بياور باده و پيمانه چون فصل بهار آمد * « بهار آمد ، نهال آرزومندى به بار آمد »
نمىدانم چه مىجويى ؟ نمىدانم چه مىگويى * همىدانم كه چون گل در بهار عشق مىرويى
نظر انداختم بارى به هر سويى به هر كويى * نديدم هركجا رفتم به غير از تار گيسويى
بيا بنشين كنار من ، تو اى زيبا بهار من * فداى تار گيسويت ، همه داروندار من
منم شايستهء كويت فداى زلف دلجويت * به دنيايى نخواهم داد هرگز تارى از مويت