عابد ، قباى سبز عبادت به تن نمود * ساقى ، مراد خويش ز رطل گران گرفت
بگشود بالوپر همه جا در هواى دوست * پروانهاى كه از غم جانانه جان گرفت
مىخواند بلبلى به كنارى سرود فتح * از عشق گل تمامى ملك جهان گرفت
اين جام عافيت كه در او جلوهء خداست * « عرفان » ز دست ساقى جنّتمكان گرفت
عشق
آفتاب تو دهد جلوه به ميخانهء عشق * همه ذرّات وجودم شده ديوانهء عشق
راهيان ره پرپيچ و خم عشق ، شبى * خوانده بودند به گوش دلم افسانهء عشق
تا نشيند به لبتشنهء من جرعهء شعر * مىزنم بوسهء بسيار به پيمانهء عشق
بىخود از خود شدم و بىخبر از عالم خاك * تا شدم مست و خراب از مى ميخانهء عشق
جز من عاشق سودازدهء بادهپرست * نبرد هيچكسى ره به در خانهء عشق
بهتر از سرو و صنوبر ، الف قامت دوست * مىدهد جلوهء بسيار به كاشانهء عشق
مرغ حيراندل من به تمنّاى وصال * مىزند بالوپرى تا حرم لانهء عشق
آنكه در آتش دل سوخت به يك نيم نگاه * سوختن را ز كه آموخت ! ز پروانهء عشق
سالها پيروى مكتب « عرفان » كردم * « تا شدم حلقه به گوش در ميخانهء عشق »
گلهاى بهارى . . .
صد راز به دل دارم و گفتن نتوانم * جز خوبى تو هيچ شنفتن نتوانم
چون محرم اسرار به غير از تو كسى نيست * راز دل خود از تو نهفتن نتوانم
در باغ پر از سبزه و گلهاى بهارى * بىروى تو اى عشق ، شكفتن نتوانم
از عشق نهانسوز تو ، اى لالهء زيبا * « چون شمع سحر يك مژه خُفتن نتوانم »
تو پاكترين لالهء صحراى جنونى * از كوى تو يك ثانيه رفتن نتوانم
غير از سخن عشق ز خمخانهء « عرفان » * حرف دگرى از تو شنُفتن نتوانم