راه وصل
شنيدم مُشك اندر نافِ آهوست * ولى ديدم تو را در چين ابروست
شنيدم آفتابى هست ، ليكن * تو را ديدم كه آن خورشيد در روست
شنيدم ماه با عقرب قرين است * تو را ديدم مهات رو ، كژدمت موست
قرين زهره و برجيست در تير * چو ديدم هر سهات اندر ترازوست
شنيدم عنبر از دريا برآيد * تو را ديدم كه مشك عنبرت بوست
شنيدم نوشدارو گشته اكسير * چو ديدم لعل نابت نوشداروست
شنيدم راهِ وصل تو بود دور * چو ديدم « عبقرى » را جا در آن كوست
بنفشهء گيسو
تا كى دهى بنفشهء گيسو نشانِ من ؟ * دردم دوا كن از گُلِ رخسار خويشتن
تُفّاحهء زنخ ز چه دارى ز من دريغ ؟ * عنّابلب مرا ننهى از چه در دهن ؟
لعلِ لب تو شكّر و ، روى تو بس مليح * زين شكّر و نمك نچشاندى چرا به من ؟
آخر بگو براى سپستان كجا رَوَم ؟ * ما را كفايت است دو پستان از آن لبن
از من طلب كنى ز چه جانا تو نيشكر ؟ * شكّر چه حاجت است به لعلِ شكرشكن ؟
تا « عبقرى » وصال تو را آرزو كند * ترسم غريق گردد در لُجّهء مِحن
گوى چوگان
ميل آن دارم كه چندى گوى چوگانت شوم * يا بلاگردان ياران و محبّانت شوم
خواهم از جمعيّت خاطر كنم خود را خلاص * همچو گيسوى پريشانت ، پريشانت شوم
خواستى قربان مرا ، ترسم كه وقتم بگذرد * زود قربان كن مرا ، اى من به قربانت شوم
رسم معشوق است اگر اندر جهان عاشقكُشى * پس همان بهتر قتيلِ تير مژگانت شوم
« عبقرى » را شوق ذوقى ديگر اندر سر فزود * شهريارا ! من همىخواهم كه دربانت شوم