چونكه دنيا بود سراى دودر * هيچكس را در او نگشت مقرّ
نيست جز جاى محنت و آلام * ز آن سبب شد شبيه بر حمّام
چه كشيدى ز دست حمّامى ؟ * چه بديدى به غير ناكامى ؟ !
رنجهاى فزون در او ديدى * گل مقصود كى در او چيدى ؟
بود دستت تهى به وقت ورود * غير جهلت دگر متاع نبود
باخبر باش هان ! كه حمّامى * نرساند تو را به بدنامى
تو كه غير از جهان نمىبينى * غير حزن و فغان نمىبينى
با چنين حال ميل هم دارى * به بهشت برين شوى ؟ آرى ؟
« عبقرى » چشم دل پر از خون كن * اين هوا را ز سر تو بيرون كن
اينك نمونههايى چند از نظم او :
خانهء زنبور
دل ، خويش را به ياد تو مسرور مىكند * سر را ز شورِ عشق تو پرشور مىكند
گر حور گويمت ، به خدا گفتهام خطا * اين ناز و غمزهء تو كجا حور مىكند ؟
خور خوانمت اگر ، بود اين هم بسى شگفت * خورشيد خويش را ز كه مستور مىكند ؟
ماه ار بگويمت ، هله ! ترسم خجل شوم * كى ماه خويش را چو تو مشهور مىكند
آنجا كه جاى توست ، چه حاجت به آفتاب * يك شهر را جمال تو پرنور مىكند
خواهم چو خال جاى كنم گِرد عارضت * مژگانِ تو مرا ز رُخت دور مىكند
طوطىصفت مقابلِ رويت ستاده دل * خود را به پشت آينه مستور مىكند
مورى بدان مرا ، به سليمان نظاره كن * كز لطفِ خود نظر بهسوى مور مىكند
نازت به « عبقرى » همه ، كى مىكند عتاب * دلهاىِ ما چو خانهء زنبور مىكند
چه تفاوت ؟
رخسارِ تو و ماهِ زمان را چه تفاوت ؟ * چشمِ تو و آهوى زمان را چه تفاوت ؟