مگر شد گيسوانت ليلة القدر * كه پنهان اندر او صبح برات است ؟
نصاب حُسنِ تو ، الحقّ تمام است * عيان چهره چون وقت زكات است
ميان شب چسان جا دادهاى صبح * بگو اين ليله چون طرف غدات است
ز اسب پيلپيكر شو پياده * وزيرا ! شه ز رخسار تو مات است
روان از ديدگان شد رود نيلم * سرشكم ديدى و گفتى فرات است
به بحر غم نظر كن « عبقرى » را * دگر كى بهر او راهِ نجات است ؟
آب حيات
در روز اگر درآيى ، گويم كه آفتابى * ور در شبت ببينم ، دانم كه ماهتابى
كى آفتاب و مه را ، بر رخ حجاب باشد * اين از خصايص توست ، ز آن رو كه در حجابى
خورشيد و ماه را كى طالب فزونتر از توست ؟ * ز آن رو كه روح روحى ، معشوق شيخ و شابى
يك چشمه آب حيوان ، كى آفتاب دارد ؟ * آب حيات را هم ، گويا تواش سرابى
در قرص مهر اعظم ، كى لعل ناب ديدى ؟ * خود شكّرين لب استى ، ياقوت لعل نابى
بدر منير را كى در ديده خواب باشد ؟ * ديدم تو را كه گاهى بيدار ، گه كه خوابى
اين طلعت منوّر ، دارد چه رنگ و رويى * وين طرّهء مسلسل ، دارد چه پيچ و تابى
از سرو قامت تو ، سرو و سمن خجل شد * گل از تو در عرق شد ، ز آن رو كه خود گلابى
افسانههاى پيشين ، بىحدّ شنيده بودم * ليكن چو تو نديدم ، در هيچ فصل ، بابى
از ابر پرده خو روش ، اكنون اگر برآيى * خواهى فكند از نو ، در دهر انقلابى
شد « عبقرى » به زارى ، در درگهِ تو شاها * « لا » و « نَعَمْ » كجا رفت ؟ آخر بده جوابى