سرو آزاد
شمس را بر رُخ نهى ، گويى كه : اين روى من است * ليلهء يلدا نهى بر سر ، كه اين موى من است
بارها خود ديدهام بر ماه مىكردى نظر * پس نمودى روى بر ياران كه : اين روى من است
گه به بُستان پا نهادى ، دَم ز آزادى زدى * سرو را گفتى كه : اين هم قدّ دلجوى من است
از گُلِ نشكفتهات اندر شگفتم اى عزيز ! * عطر مىبينىّ و ، مىگويى كه : اين بوى من است
اى فرشته ! تو فرشته نيستى ، پس از چه روى * چون فرشته بنگرى ، گويى كه : همخوى من است
آهوى مشكين نهاى ، اى آهوى مشكين ! چرا * مُشك را بر سر نهى گويى كه : گيسوى من است
« عبقرى » را فخرها باشد كه اندر كوى توست * تو همىگويى كه : اين دريا ز يك جوى من است
نرگس آهو
دوش مىديدم كه با عُشّاق مىگفتى به ناز : * كجروىها چرخ از ابروى من آموخته
برگِ گُل بر لب نهى و آنگاه مىگويى به من : * حقّهبازى را فلك از اين دهن آموخته
نرگست ديدم چو آهو ، گاه از چپ ، گاه راست * رم نمودن ز آهوى چين و ختن آموخته
مىسرودى خويشتن گاهى كه : قوس اندر فلك * تيراندازى ز مژگانهاى من آموخته
گاه مىگفتى كه : لعل ناب من باشد عقيق * كاين همه نيرنگ را اندر يمن آموخته
آن پريشان زلف را ديدم بسى آشفتهحال * من گمان دارم كه اين خو ز اهرمن آموخته
عشوهها و غمزهها و نازها اين نازنين * ياسمن از نسترن ، او از سمن آموخته
با اشارت اين بشارت را نمىدادى مگر * فجر رُخسارم صفا از ياسمن آموخته
مىشنيدم من ز خود كاين سرو بُستانِ صفا * سايه افكندن به سر ، از نارون آموخته
هيچ مىگويى چرا شد « عبقرى » افسردهحال ؟ * اين فغان از بلبلان اندر چمن آموخته
بحر غم
اگر گويى : لبم آب حيات است * چرا پس خضر حالت در ممات است ؟
نباشد گر لبت آب حياتى * چرا شيرينتر از نُقل و نبات است ؟