ز خانقاه و خرابات نقد فيض مجوى * كه سيرگاه جهان در فضاى خويشتن است
ز حرف و طعن حسودان مرنج و دل خوش دار * كه هركه در گرو كردههاى خويشتن است
گمار همت خود بر رضاى حضرت دوست * كه قدر همت هركس بهاى خويشتن است
بكوش « عبرت » و تخم سعادتى مىپاش * كه حاصل بد و نيك از براى خويشتن است
وصل تو
هزار مدعىام گر ز پيش و پس باشد * اگر تو يار منى مدعى چه كس باشد
در آن مقام كه سيمرغ را بسوزد بال * كجا مجال پرافشانى مگس باشد
در آن چمن كه نباشد مجال جلوهء گل * چه جاى جلوهء خشكيده خار و خس باشد
در آن ديار كه پاينده شهريار توئى * چه بيم محتسب و شحنه و عسس باشد
در آن نفس كه به ياد رخ تو جان سپرم * ز عمر خويش مرا بهره آن نفس باشد
ز دامن دوجهان دست مىكنم كوتاه * اگر بدامن وصل تو دسترس باشد
چه مستئى است بگو « عبرتا » تو را يا رب * كه پيش او همهكس يار و هيچكس باشد
داغ عشق
ذوقى به جان نباشد جز داغ عشق ما را * عيش دو كون بادا بر ديگران گوارا
مطرب ز پرده نى زن زين بينوا پياپى * از ما رسان پيامى ياران بينوا را
ذوق شراب عشقش آنكو به جان كشيده * بر سر كشد پياپى پيمانهء بلا را
در هر نفس به صد شوق ميرند و زنده گردند * گر كشتگان عشقش دانند خونبها را
در هر طرف چه كردى بيهوده بهر درمان * اندر وجود خود جو هم درد و هم دوا را
نايد به چشم « عبرت » جز يار و كور بادا * هر ديده كو نبيند در هر نظر خدا را