گر مريد راه عشقى ، از دلوجان بايدت * پيش حكم دوست ، جان و دل مسخّر داشتن
همچو گويى سر بنه اندر خم چوگان دوست * خواهى ار گوى فلك ، در خمّ چنبر داشتن
ره نياموزى ، نخورده شير از پستان عشق * ز آنكه طفل تازه را شرط است مادر داشتن
عقل را معزول كن يكباره اندر كوى عشق * ز آنكه يك زن را نمىشايد دو شوهر داشتن
اين بيابانيست بىپايان و راهى سهمناك * رهروان را چاره نبود ، جز كه رهبر داشتن
بانگ غولان و غريو ديو و ظلمات شگرف * بىرفيقى كى توانى رسم معبر داشتن
تو ز شهرستان غيبى ، چند شايد خويش را * اندر اين زندان اسير نفس كافر داشتن ؟
مرد دين ، دنيا نجويد ز آنكه باشد ناپسند * دل به دنيا بستن و پس زهد بو ذر داشتن
از پى مشتى زر و سيم جهان پيش خسان * زشت باشد مر تو را رخسار چون زر داشتن
تا نباشى در مقام خدعه با هاروت نفس * كى توانى خويش را چون زهره ازهر داشتن ؟
پند من بنيوش و ساز راه كن زين دامگاه * تا به كى خود را در اين ويرانه مضطر داشتن
گر تو را مى رهنما بايد هلا بنمايمت * كى توانى تا به محشر يار و ياور داشتن ؟
چون قسيم دوزخ و جنّت تو مىدانى كه كيست * مهر او بايد چو جان در سينه مضمر داشتن
با ولاى او توان آمد به منزلگاه عشق * خويش را از مهر و مه آنگاه برتر داشتن
آنكه بىترديدِ او عالَم نمىگيرد نظام * آنكه بىحكمش نيارد شاخ را برداشتن
هم امير المؤمنين ، هم پيشواى متّقين * جز كه او را ما نشايد مير و مهتر داشتن
هركه را در دل ولاى اوست بىشكّ روز حشر * بايدش از سايهء حقّ ، چتر بر سر داشتن
هستى او را طفيل آمد وجود كاينات * پس نبايد جز كه او سالار و سرور داشتن
افتخار پادشاهان جهان ، دانى ز چيست ؟ * با ادب خاك درش را زيب مغفر داشتن
عرشيان را كى سزاوار است از روى قياس * با سرافرازان كويش ، خويش همسر داشتن
گر تو را مى مهربان بايست ، خازن بايدت * گنج دل محكم به مُهر مِهر حيدر داشتن
با وجود مرتضى بعد از رسول پاك دين * جهل باشد جانشين ، بو بكر و عمر داشتن
و اللَّه آن را مىسزد با چاكرانش همسرى * باللَّه ار اين مىتواند پاس قنبر داشتن
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 738
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٧٣٨