مباش از بهر روزى چاكدل ، بر حقّ تولّا كن * مگر قسمت رسانندت به فضل از خوان سلوايى
حدود شرع حقّ را پاسبانى كن كه در اين ره * كسى بىتوشهء تقوا نكرده راهپيمايى
بهجز شرع رسول اللَّه ، بود كفر و سيهرويى * جز آيين ولى اللَّه ، همه غبن است و خودرايى
اگر گوهر طلب دارى ، شتابان باش زين ساحل * چو از دريا گهر خيزد ، چو ماهى باش دريايى
ز اشك ديده و آه سحر راهى به كيوان كن * گرت از اين قفس بايست جان گرديد بالايى
ز خواهشهاى نفسانى يكى قطع تمنّا كن * روا بين صد تمنّا آنگَهان در بىتمنّايى . . .
وصال دوست
ديشب وصال طلعت جان شد ميسّرم * يعنى كه نقش روى تو آمد مصوّرم
دارم ز خاكبوس تو با مهر همسرى * هرچند در هواى تو از ذرّه كمترم
امشب تويى به خلوت من يا خيال توست ؟ * كز بخت واژگونهء خود نيست باورم
غير از تو دوست من نگزينم به عمر خويش * كز حلقهء تو نيست خلاصى ميسّرم
همراه باد چند كنم شرح حال خويش ؟ * يكدم بيا ، كه جان به قدوم تو بسپرم
چكامه در ستايش حضرت على عليه السّلام
عشق را اوّل ز جان شرط است دل برداشتن * و آنگه از هر سوى روى دل به دلبر داشتن
هم به جان و هم به جانان دل نهادن نارواست * در ره جانان ، ز جان بايست دل برداشتن