محنت و رنج جهان را همه پا بر سر نه * كه سلامتگه رندان جهان است اينجا
اين نه خلوتگه مفتى كه نهى سر زده پاى * آستان حرم پير مغان است اينجا
هر گدايى نبرد راه به سرمنزل انس * صد سكندر ز پى نام و نشان است اينجا
آنكه از چوب به نيروى نظر ثعبان ساخت * به هواى نظرى دلنگران است اينجا
گر خطاپيشه و مستيم ، چه باك اى ساقى ! * هى ! بده باده ، كه اقليم امان است اينجا
گرچه ساقى مغان پرده به يكتايى بست * ز احولى باز گروهى به كسان است اينجا
ساقى ار « عبد على » توبه ز قلّاشى كرد * مصلحت بود و دو صد برتر از آن است اينجا
حبّ علىّ
چند به فردا فكنى كار خويش ؟ * اى همه فرداى تو همچون پرير
جاى تو در عالم روحانى است * چند بمانى تو در اينجا اسير
عمر تو بگذشت به تسويف و ليت * موى چو قير تو شده همچو شير
خيمه مزن بر زبر كاينات * منزل تو تيره مغاكىست زير
پرورشِ اين تنِ خاكى خطاست * روح بپرور كه شوى دلپذير
چون تو بسى بوده در اين دور دهر * همسر تو ديده بسى چرخ پير
چند خورى غصّهء بود و نبود * چند دهى رنج كبير و صغير
تا نفسى هست تو را هان بكوش * گر هوسى باشدت از خود بمير
رخ بهسوى كشور اخلاص كن * پاى بنه بر سر نفس شرير
ور نه چو چاووش الهى رسيد * فرق ندارند غنىّ و فقير
حسن مآل ار طلبى ، گويمت * « عبد على » راست رهى مستنير
حلقه بزن بر در هشت و چهار * تا شوى بر چار و سه و هفت امير
بندگى آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله طلب * تا كه شوى صاحب تاج و سرير
عروهء وثقاى ولايت بجوى * چنگ در آن رابطه در زن دلير
حبّ علىّ فلك نجات است خيز * خويش به كشتى فكن اى مستجير