جاهلى باشد چو طفلان كيسه دارى از سفال * تا توان اندر بغل گوگرد احمر داشتن
چون علىّ مرتضى شاهى بر اورنگ جلال * شبه نعثل را نشايد تاج و افسر داشتن
جز به حبّ مرتضى و يازده فرزند او * نيست امكان مر تو را دين پيمبر داشتن
هركه تازد با تولّايش سوى گلزار قدس * كى تواند خازنش بر در مجاور داشتن ؟
نيستش « عبد على » در دل تمنّايى ، جز آنك * خوابگه بر درگهاش تا روز محشر داشتن
مر مرا زين پس به حمد اللَّه نبايد بىدريغ * عاجز و حيران در اين ره جان به ششدر داشتن
مىبرد ما را تولّايش به دربار حضور * چند بتوان خويش را بيگانه ز آن در داشتن
يا ربّ ! از آلايش دنيا دلم را پاك كن * تا بهجز بر تو نيايد رخ به ديگر داشتن
در پناه اولياى خود مرا آسوده ساز * تا همى خود را توانم فارغ از شرّ داشتن
خلوت دل
نيست در خلوت دلم جز يار * خلوتم گشته خالى از اغيار
نفخات نسيم عاطفتش * مىوزد بر دلم هزار هزار
رشحات زلال مرحمتش * مىچكد بر سرم چو ابر بهار
خلق نيكو و لطف دلجويش * باغ جان را نموده چون گلزار
اى كه در چين زلف پرچينت * جسته دلهاى خسته جاى قرار
كى ز جان باختن كند پرهيز * آنكه از عشق يار شد بر دار
بيتى چند از يك قصيده
جهان را تا به چند اى دل سلامتگاه جان بينى ؟ * يكى بگشاى چشم دل ، كه ايوان را مكان بينى
در اين زندان ششدر ، ز آن به ششدر اندر افتادى * كه خود را شاهمات نطع شاهى كامران بينى