هر سنگ سيه يا علف سوخته ننگيست * بر دامن آن مردك خونخوار ، حلبچه
خشكيده بسى پنجهء نوزاد به پستان * از نيش نهادافكن آن مار ، حلبچه
بس مادر مظلوم كه با خويش به گل بُرد * با نالهء جان ، حسرت ديدار ، حلبچه
بس كودك خوابيده به بالين فراغت * ديگر نشد از خواب تو بيدار ، حلبچه
بس اهل مناجات كه در ذكر خداوند * ماندند همان گونه ز گفتار ، حلبچه
بس ساغر آمال جوانان عزيزى * در باد فنا گشته نگونسار ، حلبچه
در سينهء تو قصّه آزادى ملّت * افسانه شد از ديو ستمكار ، حلبچه
پروندهء مختوم حقوق بشرى تو * اى مرگ بر آن شيوه و رفتار ! حلبچه
اى شهر غم ، اى مسكن مألوف ، چه كردى * كين گونه شدى سوخته و زار ، حلبچه
در كام تو زهر آتش خون ريخت به ناگاه * نه از باغ نشان ماند و نه گلزار ، حلبچه
بس جمع پرستوى بهارى كه ز مسموم * جان داده به هر سايهء ديوار ، حلبچه
« از خاك شهيدان وطن لاله دميده » * از سوخته خاكت ندمد خار ، حلبچه
شادى سحر خنده زد ، امّا ز جنايت * شد شادى صُب شيون ايوار ، حلبچه
آن خيمهء مادر به سر كودك مجروح * معناست ز گلواژهء ايثار ، حلبچه
بربسته دهان تو ز فرياد به ناگاه * نامرد ستمپيشه به پيكار ، حلبچه
در فقدان خورشيد « 1 »
سيهپوشيم در فقدان خورشيد ادب بايد * كه ذرّه در دل شب از غم هجران نياسايد
منم آن ذرّهء سردرگُم از دست غريبىها * غروب آفتابم مىكُشد هر روز و پيش آيد
ز كوه زندگى بر درع شب چون مىزند پنجه * رسد تا ظهر پيروزى و خواهد عالم آرايد
به ناگه بانگ مغرب خواندش در سوى بىسويى * كشد در بند و نگذارد غبار از چهره بزدايد
*
هامش
( 1 ) - سه بند از مرثيهاى كه در مرگ استاد عبد الرّحمن شرفكندى شاعر و نويسندهء بزرگ كُرد و مترجم « قانون » ابن سينا به فارسى ، به پاس حقّ تعليم از محضر آن يگانه سرودم .