در نقش داير ياوهبافان دور بينند * كى پرسد از كيفيّت پرگار ، پرتو
گيرم خزانى چند مه بگرفت و خورشيد * روز بهاران كى شود انكار ، پرتو
هر سيم سُستى دعوى آهنگ دارد * پس تار يحيى از طنين بيزار ، پرتو
زنگاند ، بر پاى بُز اخفَش نشسته * ناقوس مات گنبد دوّار ، پرتو
مرد سخن درياى مات ، امّا به جوشش * چون چشمهاى سنگى به قعر غار ، پرتو
با انعكاس بكر معنى در تجلّى * آيينهاى دارى سكندروار ، پرتو
چون بوى گل در بطن معنى جاى دارى * ذهن تو تار ترمهء اشعار ، پرتو
گر دورم از رويت ، و ليكن در حضورم * سايه ز گل دارم به سر چون خار ، پرتو
امّيد وصل دلبرم ديگر نماندهست * خواهم به دل يكلحظهء ديدارِ پرتو
به شاعر ارجمند يد اللّه عاطفى ( آشفته ) ميناى غم « 1 »
مصيبتنامهء رنگين فرهاد * كه زى من پيك « آشفته » فرستاد
نگاريننامهء ناكامى دوست * ز فصل عاشقى بگزيده استاد
برادر آن اديب داغدارى * كه در فقدان گل از پاى افتاد
به دامانش بسى لختجگر بود * ز باغ غنچهء نشكفته بر باد
به اشك ديده از خونابه شستن * سپس آراست در مجموعهء ياد
چو ز آن ميناى غم سر برگرفتم * فضاى خانه بوى عشق مىداد
براى شهر سوختگان حلبچه قصّهء خونبار
داغ توام آورده به گفتار ، حلبچه * اى خُفته به دامان تو اسرار ، حلبچه
هر ذرّه ز خاك تو زبانيست كه گويد * حرف غم از آن قصّهء خونبار ، حلبچه
هامش
( 1 ) - اين غزل را بمناسبت ارسال مجموعهاى از اشعار شاعر ناكام اسد اللّه عاطفى كه برايم فرستاده بود سرودم .