رجال كرمانشاهان ؛ كرمانشاه ( خاكنشينان عشق ) ؛ و . . .
به استاد بهزاد نقش خيال
اى به دل با من دلباخته در گفتوشنود * چشم با ياد تو تا صبح سحرگه نغنود
خندهء قهقهه و مات و خموشيت همه * نقش كولاك خيالات شبانگاهم بود
بىنشان آتش مهر تو به دل دارم ، چون * كس نديدهست ز گل آتش خاكستر دود
قاب تمثال تو بر سينهء ماتمكدهام * عُقدهها از دل بىصاحب آشفته گشود
چه سحر با نگهى بر گل رويت ، نم اشك * بار شب از سر مژگان من خسته زُدود
در كنار توام و شعر تو را مىخوانم * كه « سما » بانگ زند با كه كنى گفتوشنود
گويمش دختركم ! با گل اين تصويرم * گويد او با تو ندارد سرِ گفتار چه سود
نه صدايى ، نه نگاهى ، نه عليكى ، هردم * در برش آيى و آغاز كنى بانگ سرود
گويمش در خم دوّار فلك كودك من * ذرّه بىجاذبه خورشيد فلك را نستود
گويدم ذرّه و خورشيد ندانم ، بايد * آيد از قاب بدين محفل و كاشانه فرود
گويمش كلبهء ما لايق اين احسان نيست * لب فروبند از اين گفتِ پريشانت زود
به استاد پرتو كرمانشاهى جان سخن
سرو وفاآراى هر گلزار ، پرتو * مهر محبّت را بلند آثار ، پرتو
رنگ صفا را من ز رفتار تو ديدم * با من اگرچه گفته شد بسيار ، پرتو
در جويبار شعر تو الفاظ جارى * با روح پويا ، رهبر گفتار ، پرتو
انديشهء تو بال پرواز است در شعر * شه پرزنان تا پردهء اسرار ، پرتو
شعر تو بوى پردهء اسرار دارد * جان سخن در شعر تو بيدار ، پرتو
حافظ اگر گوى بلاغت زد به چوگان * بودهست با هر ياوه در پيكار ، پرتو