معركهء حسن
گداى گنجِ جمال تو شهريارانند * ولى چه سود ، بر آن گنج خفته مارانند
كمان ناز به زه كن ، خدنگ غمزه بزن * كه عاشقان تو محتاج تيربارانند
مران پياده به ميدان عاشقى گستاخ * دلا به معركهء حُسن ، شهسوارانند
به دور لعل تو باشد ثواب مى خوردن * و گرنه بادهپرستان ، گناهكارانند
بريخت خون تو با غمزه رفت « سلطانى » * ز چيست كز پس دلدار سوگوارانند
بدنامىها « 1 »
تا در بَرِ خود قدّ دلارام گرفتيم * در سايهء سرو سهى آرام گرفتيم
گامى كه به صد نامه و پيغام بجويند * بىواسطهء نامه و پيغام گرفتيم
خوش سلسلهء زهد گسستيم و عجب جاى * در حلقهء رندان مىآشام گرفتيم
با ما سخن از دولت جمشيد مگوييد * ما دولت جمشيد به يك جام گرفتيم
بدنامى ما به ز نكونامى زُهّاد * عمريست كه شهرت به چنين نام گرفتيم
هامش
( 1 ) - چهار غزل اخير را دوست و شاعر گرانقدر يد اللّه عاطفى برايم فرستادهاند .