چيزى به جهان مجو مگر دلشادى * كارى به جهان مكن به غير از رادى
مى نوش و به خندان و به دنيا خوش باش * تا بر همه نيكوان كنى استادى
* * *
بر خاك تو صد هزار آموختنى است * آتشكدههاى عشق افروختنى است
از خرمن اين ديار چينند و برند * اينجا همه دانههايش اندوختنى است
* * *
بر آتش غصّه ظرف دل مىجوشد * كام از لب اين پياله خون مىنوشد
از سينهء چرخ واژگون مىبارد * باران نبود قضا شرر مىدوشد
* * *
در دشت و زمن چو مىوزد باد بهار * هنگام سحر چه خوش بود ديدن يار
چيننده هرآنچه هست آيد سر شوق * مرغان بر شاخهها ، مؤذّن به منار
* * *
گو شادى و يا غمين جهان مىگذرد * آنسان كه به جو آب روان مىگذرد
دنيا كه به خوب و بد درآميخته است * خوش باش كه پرغمين گران مىگذرد
* * *
آنجا بنشين پسر كه اكرامى هست * بهر تو هميشه عزّت و نامى هست
دلخسته روى كه خسته بازآئى * در خانهء خود نشين كه آرامى هست
* * *
اين چهرهء تر كه باعث تحريك است * مردى است كه در نما به زن نزديك است
از چيست كه دختر از پسر نشناسيم * سيرت سيه است و حال صورت نيك است
* * *
چشمت به چراغ آسمان مىماند * مهرت به جهان بىكران مىماند
دوزخ ز فراقت اى دلآرا خوشتر * وصلت به بهشت جاودان مىماند