اگر مرد رهى ، مستانه پيش آ * و گر شمعى گل و پروانه اينجاست
* * *
نديدى عاشقان را گيج و خاموش * سحرگه از هواى يار بىهوش
ندانى عاشق از تن باخبر نيست * سرش را گر ببرّى گوش تا گوش
* * *
به قربان رخ مستانهء دوست * كه هرچه دارم از بخشايش دوست
ز عشقش مىتپد در سينهام دل * به امرش مىدود خون در رگ و پوست
* * *
ز مشرق چين و هندوستان و توران * ز مغرب ملك مصر و روم و يونان
تو گوئى اين ممالك دستبندى است * كه در مركز نگينش گشته ايران
* * *
شب تارست و پيشانى به خاكه * به حق و اصل شدن زين خاك پاكه
خوشا آنكس كه اندر سجده جان يافت * ورا از آتش دوزخ چه باكه
* * *
اگر بودم خطاكار و بدانديش * پشيمان گشتهام از كردهء خويش
چه حاصل عذر و پوزش وقت آخر * گناهانم چو شد از موى سر بيش
* * *
بيرزد ديدن آن زلف زركش * به باران بلا در كوى مهوش
خريدار خطر خواهد ره عشق * خليل اللّه نگر در دود و آتش
* * *
هرآن دلبر كه عشقش دلپذير است * به كويش پا نهادن بس خطير است
و گر باكش نباشد از جدائى * غم هجرش چه درمانناپذير است
* * *