سيل بيداد
خاطرم گشت پريشان ز پريشانى دل * طاقتم برد ز كف بىسروسامانى دل
غير اشكى كه چكيد از لب توفانى چشم * كس ندانست معمّاى پريشانى دل
عطش چشم مرا خون جگر شايد و نيست * مگر امداد كند ديدهء بارانى دل
كار آبادى دل بىتو محال است محال * سيل بيداد ، قد افراشت به ويرانى دل
شعلهء آتش دردى كه از او سينه گداخت * جاى دارد كه بخندد به مسلمانى دل
« طاهرا » سود ز بازار ريا نتوان برد * مُهر حقّجويى ما خورد به پيشانى دل
شوق سوختن
چو شوق سوختن را در دلم ، مردانه ، پروردم * به ساز شعله ، مىرقصد همه خاكستر سردم
به ياران سايه افكندم ، اگر بىبار و بر بودم * به خاكستر بَدل كردى درخت سايه گستردم
نگاه مردم چشمم ، دلا ديدى چه با ما كرد ؟ * من اين نامردمىها را از او باور نمىكردم
دل دُردىكش ما را چه باك از طعن بدخواهان * پس از اين چون مراد خود ملامت كيش مىگردم
به رغم خيل مخموران ، كه از ترديد سرشارند * دمار از روزگار غم ، به يك ساغر برآوردم
بتا با سحر و طنّازى ، مكن با جان و دل بازى * بيا پيدا و بىپروا ، به دست باد ده گردم
خلاص دل در آتش بود و من بيراهه مىرفتم * خوشا آن دم كه با داغ هزاران لاله سر كردم
نواى ساز رقصانگيز آتش در دلم باقيست * به شوق شعله بالا مىرود خاكستر سردم
اگر تيغ بلا بارد ، چه باك از سر جدا ماندن ؟ * من از راه وفا « طاهر » نگاهى برنمىگردم
افسوس
افسوس ! كه درد گفتنى نيست * دردا ! كه غمم نهفتنى نيست
اسرار جفاى آشنايان * در گوش غريبه گفتنى نيست
اصرار چه مىكنى ؟ بگويم * اين قصّهء غم شنفتنى نيست
اين گرد ملال و بىقرارى * از بستر سينه رُفتنى نيست