لبخند قشنگ عاشقانه * بر روى لبم شكفتنى نيست
امشب چو شب گذشته پيداست * چشم من خسته خفتنى نيست
هر قطرهء اشك چشم « طاهر » * دُرّيست يتيم و سُفتنى نيست
تنديس
نه تنها زمين وسعت ريشهام را ندارد * افق تاب پرواز انديشهام را ندارد
و من برگى از جاودانى درخت زمانم * زمين اذن بلعيدن ريشهام را ندارد
به تنديس انديشه ، فرهاد عشقم ، كه دوران * دم گرم و سازندهء تيشهام را ندارد
به مستى و شوريدگى ، آنچنانم كه صد خُم * شكوه و غناى مىِ شيشهام را ندارد
خريدار جور و جفايم ، ولى يك نفر هم * نشان از نگار جفاپيشهام را ندارد
نگهبان فرهنگ ناب و زلالم چو « طاهر » * كسى جرأت رخنه در بيشهام را ندارد
درد
بسكه هردم مىرسد از مردم بىدرد ، درد * برگ و بار هستىام گرديده از اين درد ، درد
در طريق پير ما بىدَرد بودن كافريست * كار خون را مىكند با تار و پود مرد ، دَرد
افتخار مردمان تا شيوهء نامردميست * خُرد گردد زير بار منّت نامرد ، مَرد