ز بسكه دارد جانها به ناف خود پنهان * ز زلف نافهگشاى تو بوى جان جهدا
خمار محنت و صفراى رنجم از سر و تن * به شوق آن دو لب همچو ناردان جهدا
چو از كرشمهء ابرو كمان كشد چشمت * هزار ناوك دلدوزش از كمان جهدا
جهد به رهزنى كاروان دل ، غم تو * چنانكه دزد به يغماى كاروان جهدا
سياوش ار نه به چهر تو طرّهء شبرنگ * در آذر از چه همى بهر امتحان جهدا
بهجز بنان من - ز كلك و چهرهء تو ز زلف * كه ديده گنج ، كه از كام پرغمان جهدا
مراست كلكى چون زلف سر بريدهء تو * كه چون سرش ببُرم ، نطقش از دهان جهدا
رود چو در ظلمات دوات آب حيات * از آن به مدح شهنشاه انس و جان جهدا
معانى از تتق فكر من چو لمعهء نور * به نعت حجّت مستور خاندان جهدا
بهار دين كه نيارد ز بيم سطوت او * به تركتاز چمن ، صرصر خزان جهدا
شهى كه بار خدا را پس از نياكان اوست * گزين خدنگى كز شست كن فكان جهدا
به چشم هيبت اگر بر جهان نظر فكند * خيال سركشى از خاطر جهان جهدا
وزد چو باد عتابش بر آب تا محشر * از آن شرارهء آتش بر آسمان جهدا
به غير تيغ تن ادبار او نهنگدژم * كه ديدگانش و آبش ز يكدهان جهدا
سبك چو حمله نهيبش برد به كوه گران * به چرخ ذرّهصفت جزءجزء آن جهدا
شها ! به يمن تو هر صبحدم يد بيضا * چو دست موسى از جيب خاوران جهدا
جلاى چهرهء صبح است و عطر طرّهء شب * هرآن غبار ، كت از خاك آستان جهدا
ز جود توست كه با جيب پرگهر سوى چرخ * سحاب از لب درياى بىكران جهدا
رخ از تپانچهء قهر خدا سيه بيند * هرآنكه ز آتش مهر تو چون دخان جهدا
ز بيم صاعقهء حشمت اى شهاب خداى ! * ز جان اهرمنان بانگ الامان جهدا
فسون مهر تو بر سنگ و آهن ار بدمند * ز سنگ سورى و از آهن ارغوان جهدا
شود چو ابر اجل كلّهبند برقآسا * ز دشنهء تو بلاهاى ناگهان جهدا
ز كحل علم تو كان توتياى عين يقين * غبار احولى از ديدهء گمان جهدا
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 62
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٦٢