تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 62

مساهمون:

ص٦٢
ز بس‌كه دارد جان‌ها به ناف خود پنهان * ز زلف نافه‌گشاى تو بوى جان جهدا خمار محنت و صفراى رنجم از سر و تن * به شوق آن دو لب همچو ناردان جهدا چو از كرشمهء ابرو كمان كشد چشمت * هزار ناوك دل‌دوزش از كمان جهدا جهد به رهزنى كاروان دل ، غم تو * چنان‌كه دزد به يغماى كاروان جهدا سياوش ار نه به چهر تو طرّهء شبرنگ * در آذر از چه همى بهر امتحان جهدا به‌جز بنان من - ز كلك و چهرهء تو ز زلف * كه ديده گنج ، كه از كام پرغمان جهدا مراست كلكى چون زلف سر بريدهء تو * كه چون سرش ببُرم ، نطقش از دهان جهدا رود چو در ظلمات دوات آب حيات * از آن به مدح شهنشاه انس و جان جهدا معانى از تتق فكر من چو لمعهء نور * به نعت حجّت مستور خاندان جهدا بهار دين كه نيارد ز بيم سطوت او * به ترك‌تاز چمن ، صرصر خزان جهدا شهى كه بار خدا را پس از نياكان اوست * گزين خدنگى كز شست كن فكان جهدا به چشم هيبت اگر بر جهان نظر فكند * خيال سركشى از خاطر جهان جهدا وزد چو باد عتابش بر آب تا محشر * از آن شرارهء آتش بر آسمان جهدا به غير تيغ تن ادبار او نهنگ‌دژم * كه ديدگانش و آبش ز يك‌دهان جهدا سبك چو حمله نهيبش برد به كوه گران * به چرخ ذرّه‌صفت جزءجزء آن جهدا شها ! به يمن تو هر صبحدم يد بيضا * چو دست موسى از جيب خاوران جهدا جلاى چهرهء صبح است و عطر طرّهء شب * هرآن غبار ، كت از خاك آستان جهدا ز جود توست كه با جيب پرگهر سوى چرخ * سحاب از لب درياى بىكران جهدا رخ از تپانچهء قهر خدا سيه بيند * هرآن‌كه ز آتش مهر تو چون دخان جهدا ز بيم صاعقهء حشمت اى شهاب خداى ! * ز جان اهرمنان بانگ الامان جهدا فسون مهر تو بر سنگ و آهن ار بدمند * ز سنگ سورى و از آهن ارغوان جهدا شود چو ابر اجل كلّه‌بند برق‌آسا * ز دشنهء تو بلاهاى ناگهان جهدا ز كحل علم تو كان توتياى عين يقين * غبار احولى از ديدهء گمان جهدا