تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 63

مساهمون:

ص٦٣
به يك اشاره ز امر تو كوه خارا دل * ز چشم سوزن چون تار پرنيان جهدا محيط مدح تو پهناوريش از آن بيش است * كز آن سفينهء فكرت به بادبان جهدا جواهرى كه ز ابر و خور است در يم و كان * مرا به مدح تو از خامه بر بنان جهدا ترانه‌هاى خوش از ارغنون فكرت من * به لحن دستان‌سازان باستان جهدا

غم هجران

گر غرض نقش تو در پردهء تقدير نبود * گل آدم به خدا قابل تخمير نبود كيمياى دل من عشق تو گرديد آن روز * كه نشان هيچ ز سيم و زر و اكسير نبود كاروان دلى از شهر برون هيچ نرفت * كه نواى جَرسش نالهء شبگير نبود ز بلندى به تو اى قصر عدالت نرسد * يا كه در نالهء ما اين همه تاثير نبود تا نگشت ابرو و مژگان تو خون‌ريز دلى * سپر تيغ نگشت و هدف تير نبود عادت غمزهء چشم تو شكاراندازيست * ور نه صيد دل ما قابل نخجير نبود عشق بر گردن كس طوق ارادت ننهاد * تا به دستش ز سر زلفِ تو زنجير نبود به خطوخال تو گفتم نسپارم دل خويش * چه كنم ؟ چارهء تقدير به تدبير نبود غم هجران تو اى تازه‌جوان پيرش كرد * ور نه « سلطانى » از اين پيش چنين پير نبود

اميد دراز

مكن آشفته به رخ زلف چليپايى را * يا به زنجير ببند اين دل هرجايى را مىخرامى به ره و غيرت اين مىكُشدم * كه نبندد ز تو كس چشم تماشايى را ياد زلفِ تو مرا مونس و امّيد دراز * كى چون من بُرده به سر كس شب تنهايى را هركه يك جرعه ز ميناى تو نوشيده شراب * سنگ بر شيشه زد اين ساغر مينايى را شده مشهور به شيرين‌سخنى « سلطانى » * عجب از لعل تو آموخت شكرخايى را