كجايى رهايى ؟ كه فرسوده گشتم * از اين بالوپر در قفس سودن خويش
براى امام العارفين و سيّد السّاجدين امام زين العابدين عليه السّلام خونابهء زنجير
سوز دعاست همدم شبزندهدارىات * اى من فداى مقدم شبزندهدارىات
بر تارك سياهى شب ، تيغ مىكشد * اى آفتاب پرچم شبزندهدارىات
پروانهوار گرد حرم چرخ مىزدى * بيت الحرام ، محرم شبزندهدارىات
بوى بهشت مىوزد از جامهء سحر * اى گل ! ز واپسين دم شبزندهدارىات
ايمن شد از عذاب جهان تا فروچكيد * بر روى خاك شبنم شبزندهدارىات
روشنگر طريقهء پيكار با ستم * شد هر كتاب اعظم شبزندهدارىات
زنجير هم به پاى تو خونابه مىگريست * چون شد جدا ز مقدم شبزندهدارىات
تلاوت
ديباچهء سرخ آفتاب است سرت * فرياد صدور انقلاب است سرت
با آنكه تنت مانده به صحراى بلا * مشغول تلاوت كتاب است سرت
آزار دل
بر ناقهء عريان كه سوارش كردند * آواره به هر شهر و ديارش كردند
پس در پى آزار دل غمزدهاش * با رأس بريده همجوارش كردند
محدودهء عشق
بهتر ز حريم عشق جايى نبود * خوشتر ز نداى او ندايى نبود
ذرّات جهان جمله فنا مىگردند * محدودهء عشق را فنايى نبود