خون خدا
بند در بند تو در واژهء ايثار شكفت * صد چو منصور ز سوداى تو بردار شكفت
پرده در پرده نهان بود ، معمّاى حيات * تا گل زخم تو در عرصهء پيكار شكفت
اى شهيدى كه به معراج سنان باغ لبت * طور سينا شد و از گرمى گفتار شكفت
تير شرمنده شد از خندهء آن غنچهء سرخ * كه سر دست تو با حنجر خونبار شكفت
من و توصيف تو ، اى همشرف خون خدا * واژهاى بود كه در پردهء پندار شكفت
جلوهء خيال
بازآ كه بىتو شيون و غوغا كند دلم * راضى مشو به ساحل غم جا كند دلم
زخمى كه از فراق تو در سينه گل نمود * هر شب به آب ديده مداوا كند دلم
اى چشمهسار مهر و عطوفت ! كرمنما * يك قطره از عطاى تو دريا كند دلم
تا گلشن وصال تو در سينه آرزوست * كى روى خود به جانب صحرا كند دلم
سوگند به روى ماه تو ، اى آيت بزرگ ! * با اشك ديده مِهر تو امضا كند دلم
جايى كه رزق خلق به يمن تو مىدهند * حاشا ! ز دست غير تمنّا كند دلم
يك شب كتاب زندگىام را مرور كن * تا عقدههاى هجر تو را وا كند دلم
باور نما ، ز روى صداقت سرودهام * بازآ كه بىتو شيون و غوغا كند دلم
آسمان دل
بهجز ولاى تو بر لوح دل نگارى نيست * بهجز وصال تو در ديده انتظارى نيست
فروغ مهر تو بگرفته آسمانِ دلم * حديث عشق نبازم كه اختيارى نيست
گذشت قافلهها يكبهيك از اين منزل * به شاهراه وِلا جز تو تكسوارى نيست
فداى صبر تو ، اى آخرين خزانهء مهر ! * كه تا ابد به جهان چون تو داغدارى نيست
به جان آن گل سرخى كه در زمين بقيع * شبانه دفن شد و بهر او مزارى نيست
بيا به سينهء اين غمزده تماشا كن ! * كه صبر داده ز كف ، بهر او قرارى نيست